این پست فقط محض نگارش این روزهای دخترمه ، برای خودم و برای خودش شاید دوست داشته باشه بدونه و ارزش دیگه ای نداره

1.تقریبا هر روز برای خرید روزانه با هم بیرون می ریم و چون مطهره یهو هوس میکنه بیاد بغلم ، همچنان کالسکه که کاربردی ترین وسیله سیسمونی مطهره است به کارمون میاد و خوشحالم که جنس خوبی داره ، که مجبوره علاوه بر مطهره چندین کیلو بار اضافه رو هم باخودش حمل کنه

کلا بیرون رفتن های منو مطهره با اینکه محدود به چند کوچه اطرافمونه ولی زیاد طول می کشه هر بار به دلیلی ، گاهی برای ناز و نوازش گلها و سبزه ها  (مخصوصا اوایل بهار ) ، گاهی برای دقت کردن به قد و قواره ساختمونها و .... و حالا از وقتی که یاد گرفته اعداد رو بخونه ، هر چند قدمی پشت ماشن های پارک شده کوچه ها و خیابونها باید توقف کنیم تا خانوم خانومها اعداد رو یکی یکی بخونن و کلی ذوق کنن که مثلا ماشینی دو تا 3 داره و یا مثلا سه تا 5 ...

محبوبترین عدد براش 5 هستش که اولین عددی هست که تو هر سری اعداد پیدا میکنه و ذوق می کنه

شماره کوچه ما 25 ه ، از چند ماه پیش بهش اسم کوچه رو یاد داده بودم ، حالا که عدد ها رو یکی یکی می خونه ، فهمیده 2 و سمت راستش 5 میشه بیست و پنج

دو تا دو رو هم بهش گفته بودم بیست و دو ، چند روز پیش یهو تابلوی یه کوچه رو بهم نشون داده میگه بیست و نه ، کلا فهمیده 2 سمت چپ یه عدد دیگه خونده میشه و بیست و .....

………………………………………………………………………………………

2 . تا حالا ندیدم بچه ای اندازه مطهره به مقوله مادر و فرزندی علاقمند باشه

گفته بودم از مدتها قبل هر قاشقی ، چیزی رو در سایز کوچیک می بینه دنبال مامانش میگرده و بعد که پیدا می کنه میذاردشون پیش هم

حالا هم همونجوره

تازگیها یه پنکه اسباب بازی خریده ، تنها کارکردش واسش اینه که میره میذاردش کنار مامان پنکه و بسی خوشحاله که این مامان پنکه بچه پنکه هم داره

و یا اتوش رو میبره میذاره کنار مامان اتو (البته از این یکی زیاد برای اتوی لباسهاش استفاده میکنه ، مخصوصا وقتی من از مامان اتو استفاده می کنم )

نمی دونین با چه ذوقی جمله هایی از این دست رو میگه : مامان می دونستی لاک پشت ها هم بچه دارن ، یا مثلا می دونستی مامان شیرها به بچه شیرها می می میدن

یعنی جمله هایی تو این مقوله می تونه کلی بچه رو به وجد بیاره و گاهی حتی وسط یه ناراحتی ، کلی شارژ و خوشحالش کنه

………………………………………………………………………………………

3 . همچنان مسئولیت پذیری در وجودش هست ، مخصوصا نسبت به بچه های کوچیکتر

پریروز جایی بودیم یه بچه ای دو بار از یه سرسره خونگی افتاد ، بار سوم دست بچه رو گرفته بود و اصرار می کرد بالا نرو میفتی ، حالا اون بچه گریه که چرا نمیذاره بره ، این گریه که چرا اون به حرفم گوش نمیده ، خب میخوره زمین

یا مثلا دیروز  کلی وقت برام شرح میداده که اگه یه خواهر جون یا داداش جون براش بیارم چقدر نکته های ایمنی رو رعایت می کنه

مثلا بهم میگه مامان همه شکستنیها رو باید بذاری بالای کمد

من اگه آب خوردم لیوان رو میذارم بالای میز

تموم اسباب بازی کوچیکامو از رو زمین جمع می کنم

و .....

………………………………………………………………………………………

4 . پریشب می دونستم مطهره حدودای 9 باید خوابش ببره ، چون عصر نخوابیده بود

بابایی که طبق معمول بعد افطار خوابش برد

من هم خودم رو زدم به خواب که مطهره بیاد بخوابه

مشغول بازی بود و من هم همونجوری خوابم برده بود

چشمهام رو باز کردم دیدم کنارم خوابش برده ، وقتی بلند شدم که برق رو خاموش کنم

دیدم تموم اسباب بازیهاش رو مرتب جمع کرده و بعد اومده خوابیده

کلی ذوقمند شدم

………………………………………………………………………………………

5 . این هم یه تابلو ، محصول دفتر نقاشی مطهره که عاشق آدم کشیدنه

بعضی رو در اوردم و روی یه یونولیت با سوزن میخی وصل کردم

………………………………………………………………………………………

6 . دیشب بابایی لرز شدیدی گرفته بود ، مدام دور سر باباش می چرخید و دعا می کرد خوب بشه

باباش می گفت چون زیاد خوردم این طور شدم البته این طور نبود ، خودش این جور می گفت

بعد یه ساعت که بهتر شد ، مطهره در آستانه خواب بود

تا دید باباییش از زیر پتو در اومده میگه : مامان جون بابایی خوب شد ، دست خدا درد نکنه

بعد به عنوان آخرین جمله قبل خواب میگه مامان جون وقتی غذا اوردی مواظب بابایی باش زیاد نخوره ، حالش بد میشه

………………………………………………………………………………………

7 . چند روز پیش یه دفترچه شعر پیدا کردم که مال دوران دانشجویی و جوونی بود ، بیشتر شعرهای نو از سهراب سپهری و فریدون مشیری و .... مطهره پرسید مامان این چی توش نوشته براش یه شعرش رو خوندم ، حالا هر از چند گاهی میره دفتر رو میاره میگه مامان میشه از شعرهاش برام بخونی ، بعدش هم هی میگه مامان چقدر قشنگ میخونی

هنوز هم عاشق کلمات جدید و شعرگونه است

نمیدونم چی از اون شعرها می فهمه ولی کلی ذوق میکنه ، البته اون شعرها الان دیگه اونقدرها چنگی به دلم نمی زنه مثل قدیم ترها و جوونی ها




 

......................................

پ ن : در کنار این صحنه های شیرین و دوست داشتنی ، لحظه های رو اعصاب بودن هم داریم ، زیاد نیست ولی صفر هم نیست

ولی خب با یاری خدا اوضاع رو کنترل می کنیم جوری که نه سیخ بسوزه و نه کباب

خدایا بی نهایت ازت سپاسگزارم