این پست رو در پاسخ به نظر معصومه خانم تو پست قبلیم نوشتم :

سوال : اگه شما اهل آرایش بودی و مطهره هم دلش آرایش می خواست و شما هم براش توضیح می دادی که این کار برای بزرگترهاس ولی یکی دو دفعه تو خونه می ذاشتی امتحان هم بکنه این چه مشکلی ایجاد می کرد؟ من خودم بعضی چیزها که مامانم خیلی روشون حساس بود و خودش استفاده نمی کرد و به قول شما می گفت "قانون خونه ی ما " اینه یادمه که توی نوجوونی برام خیلی مهم تر از واقعیتشون شده بودن. مثلا یادمه شلوار لی تنگ یا روشن ، یا همین آرایش ...بالاخره توی این سن طبیعیه که از شما تقلید می کنه ولی توی سن بالاتر این روش به نظرم ممکنه حساسیتش به این موضوعات رو بیشتر کنه. من مشتاقانه منتظر اون پست مربوط به لاک زدن هم هستم ، چون نم یفهمم چه ایرادی می تونه داشته باشه که یه دختربچه لاک زدن رو مثل بقیه هم سن و سالاش امتحان کنه ؟ به نظرم اثر سوئی که این حس "ما متفاوتیم" ایجاد می کنه ممکنه سخت تر قابل مدیریت باشه

 

یه توضیح کلی بدم اول :

من در روشهای تربیتی در مورد فرزندان به "یکسان بودن " روش تربیتی پدر و مادر خیلی اعتقاد دارم

حداقل در دوران کودکی

به نظرم وقتی مادر با پدر تو این زمینه هماهنگ نباشه ، اقتدار پدر و احترام مادر زیر سوال میره و حرفها اونجور که باید نتیجه نخواهد داشت ، البته این تا قبل بلوغ فکری هست از یه جایی به بعد آدم میتونه سبک سنگین کنه و خودش تمایز ارزشی قایل بشه بین عقاید پدر و مادرش

به نظرم  اگه پدر و مادری در مورد ه موضوع خاص عقیده یکسانی ندارن بهتره اول خودشون دوتایی به یه اجماعی برسن و بعد به عنوان قانون مطرحش کنن  

من در مورد آرایش دختر بچه ها کلا آدم مخالفی هستم ، به نظرم سادگی و معصومیت صورت یه بچه نهایت آرایش و زیبایی هست که می تونه داشته باشه

انگار که بخوای یه گل زیبا رو وایسی و آرایش کنی

در مورد آرایش بزرگترها هم نظرم یه چیزی تو این مایه هاست ، فوقش یه آرایش محو و ساده (الته برای دیگران برای خودم که نه ) چون بقیه اش واقعا به نظرم اون زیبایی اصیل رو نداره و خیلی تابلو هستش (فارغ از بحثهای اعتقادی )

می مونه بحث لاک که من با اینکه مخالفم اما در حد امتحان کردن برای بچه و چند بار در کودکی مشکلی باهاش ندارم و فکر می کنم اگه روش کلی خانواده نباشه و تحسین نشه (بی تفادت باشیم ) چیز ماندگاری نیست ولی خب پدر مطهره این طور فکر نمی کنه و اگه من قراره مانور بدم باید به اون اجماعی که گفتم با پدرش برسم که البته هنوز اونقدر جدی نشده که بخوایم یه راهکار کلی بدیم .

.....

یه چیزی هم فارغ از نظر شما بعضیها بهش معتقدن اینکه محدویتها باعث ایجاد "عقده" در بزرگسالی میشن  

من خودم خیلی بهش فکر کردم و تجربه های متفاوتی که از خودم و ادمهایی که می شناسم دارم اینه که آد مها در مواجهه با محدودیتها دچار دو حالت میشن یا عقده ای میشن یا نمیشن

اونهایی که عقده ای نمیشن یه خصوصیت مشترک دارن و اون اینه که از لذت اون محدودیت"عبور" کردن

یعنی اینقدر تو زندگی با لذتهای بالاتر روبرو شدن که بدون اینکه اون محدودیت رو تجربه کنن "پایین بودن" لذتش رو درک می کنن و لزومی به تجربه اش ندارن

مثلا خود من از کسایی بودم که پدر سختگیری داشتم حداقل در مورد همین لاک ، میدونستم که دوست نداره

همسن  وسال خواهرزاده هام هم هستم که هر دو دخترن و دخترعموم ، تو بچگی اونها خیلی اوقات لاک استفاده می کردن و من به خاطر همون سخت گیری استفاده نمی کردم ، الان هیچ حس اون موقع هام رو یادم نمیاد ولی یادم هم نمیاد تو زندگیم هیچوقت آرزو کرده باشم کاش بابام اینجوری نبود یا کاش قانون خونه ما جور دیگه ای بود .

علتش شاید مقبول بودن کلی شخصیت پدرم بود و یکی اینکه من از همون کودکی وارد لذتهای عمیقتری مثل کتاب و مطالعه و درس و اینها شدم ، اینقدر برام این دنیا جذاب بود که هیچ وقت احساس کمبود نسبت به آدمهای اطرافم نکردم ، چه اون موقع که بچه مدرسه ای بودم ، چه دانشجو و چه الان

همیشه هم دور و برم پر بود از آدمهایی که متفاوت از من فکر می کردن در مورد "ظاهر " و " آرایش" ، دوستان نزدیکم بودن و یا فامیل خیلی نزدیک  

ولی هرگز و هرگز حتی ثانیه ای آرزوی اون چنان ظاهری و یا نبودن قیدهای اعتقادیم رو نکردم.

الان در فامیل نزدیک چه در اقوام خودم و چه اقوام همسری همه کلی در بند همین مخلفات ظاهر هستن ولی هیچ وقت برام جذابیتی نداشته ، خدا رو شکر همیشه هم مورد احترام همه این آدمها بودم ، چنان که خودم هم فارغ از این تفاوتها همیشه دوستشون داشتم و احترامشون کردم ، چون زبون دل چیزی فارغ از ظواهر هستش که خدا رو شکر در وجود من هست که بتونم تا اعماق دل خیلی از همین ها هم نفوذ کنم

و اینها بیش از اینکه قابلیت خودم باشه ، قابلیت اعتقاد دینی هستش که تمام قد سعی می کنم بهش اعتقاد داشته باشم و این همیشه ارزش دین من رو در نظرم بالا برده ،  ارزش قابلیتهای بی سقف رشد اخلاقیی که تنها و تنها اسلام هستش که توش میشه چنین رشد هایی پیدا کرد که من تنها یک "رهرو افتان و خیزان" این راه هستم ، قابلیتهای رشدی که هیچ "اخلاق سکولاری " نمیتونه به گردش هم برسه ، چون اولی حول محور "خدا" دور میزنه که یکتاست و بی انتها و دومی حول "من" که از کثرت تعداد بی نهایت است و در معنا محدود  

"ما متفاوتیم " در آیین ما اتفاقا خیلی قابل مدیریت هستش چون نهایت وجود ما رسیدن به یه بی نهایت مثبت هستش ، فارغ شدن از همه اسارتها و وابستگیهای نفسانی

به نظر من حس "متفادت " بودن در کسی که در این آیین رشد و نمو پیدا میکنه ،هرگز و هرگز اجازه احساس غرور کردن نسبت به دیگران به خاطر هچ امتیاز مادی و معنوی رو به انسان نمیده ، چون نگاهت در" مادیات به کمترینهاست و فقرا " و در معنویات به اونهایی که هزاران پله از تو بالاترن

غرور پیدا کردن و حس متفادت بودن از نوعی که مورد نظر شماست تنها در مرداب حاصل میشه برای کسی که جاری بودن رو در "مذهب" یاد نگرفته اینکه ما (نوع انسان) خیلی می تونه از اینی که هست بالاتر بره تا خدایی شدن جا داره

و اینکه دیگرانی در کنار دست خودم رقیب من بشن و بشن مایه حسرت خوردن  یا مایه فخر و مباهاتی در وجودم نسبت به آدمهایی همقد خودم در اطرافم ، یعنی من خیلی هنوز راه دارم تا اونجایی که باید یعنی هنوز در الفبای اعتقاداتم لنگ میزنم  

....

یه چیزی هم بگم که شاید گفتنش بد نباشه اینکه من تا اندازه محدودی تونستم افق های بالاتر از ظاهر رو ببینم یکیش همین بود که اون سخت گیریها بود و محدویتها ، تونستم لذتهای عمیق تر رو درک کنم و به خاطر همین ها همیشه مدیون پدر و همسرم هستم که نوع فکر و عقیده شون من رو از پرداختن و وقت گذاشتن روی ظاهرم بی نیاز کردن و تونستم"وقت" و "فکر" ی رو که آزاد شده رو جای متعالیتری خرج کنم .

 

یه چیز دیگه هم اینکه ما نهایتا می تونیم در محدوه عقل خودمون بچه هامون رو تربیت کنیم ، همچنان که پدر و مادرمون این کار رو کردن

ولی فراموش نمی کنیم که اونها هم انسان هستند و صاحب اختیار و شاید روزی دختر مکن تصمیم بگیره کاملا متفاوت از ما و عقاید ما زندگی کنه

چنان که پسر نوح خواست و یا محمد بن ابی بکر

نهایت عی ما مهم هست و توسل و توکل ما به خدا و ائمه ، در ان راه اون چیزی که موضوعیت داره بیش از همه رشد خود ماست و رسیدن به نهایتش که مقام "بندگی" است .

در پناه خدا  

....................................................................................................................

پ ن : اینجا هم قدری در مورد "لذت " نوشتم