تقریبا سه سال گذشت از روزی که خدای مهربون دخترم رو مهمون خونه مون کرد

سه سال پر از تجربه بزرگ شدن برای خودم و همسرم  و دخترم 

الان دیگه کلی توانمندی به دست اورده و دیگه اون موجود سراپا نیاز به ما نیست

تا مدت نسبتا زیادی (در حد سنش )می تونه خودش ، خودش رو مشغول کنه

خوب صحبت کنه و منظورش رو به همه برسونه

بدو بدو کنه و فضای خونه رو پر از شادی و نشاط کنه

تا حدی کمک دستم باشه

و خلاصه حضور خیلی خیلی پر رنگی تو خونه داشته باشه

دخترم جزء بچه های سبک وزن محدوده سنی خودشه و با وزن 11.9 کیلو (در حال سیری و پری ) و  قد 89 سانت داره سه سالگی رو پشت سر میذاره

و خدا رو شکر که سالم هستش

......................................................................................................

امسال از نظر خیلی اعتقادات سال پر فراز و نشیبی برای من بود

وقتی "مادری" م دو ساله بود

قصد داشتم کلی آموزش رسمی رو چاشنی کارم کنم

الفبا یادش بدم و شروع هم کرده بودم

قرآن رو بهش رسمی آموزش بدم وچیزهایی در این حدود

ولی همونطور که تو اون نامه نوشتم ، سعی کردم خودم رو از این جریان جاری بیرون بندازم و با دخترم زندگی کنیم

و توی همین متن زندگی و در حین تربیت خودمون ، نرم و آروم ارزشهایی که فکر میکنیم درسته رو بهش یاد بدیم

تو اینجا هم راجع بهش نوشتم

یه کم هم از وضعیت روحی و فکریش بنویسم

دخترم و سوال کردن

دخترم هنوز وارد فاز سوالهای جدی نشده

این چند ماه اخیر بیشتر سوالها با "چرا" شروع می شد ، تقریبا سوال "این چیه " رو خیلی کم داشتیم (از همون ابتدای حرف زدن )

"چرا"ها گاهی بسیار بدیهی بود

مثلا می خوایم بریم بیرون "چرا" ، بعد جواب ما و دوباره "چرا " و همینطور مسلسل وار

سعی کردیم جواب چراها رو روی صبر و حوصله بدیم و خدا رو شکر موفق بودیم(صبرش رو داد )

دخترم از دیگران که سوال می کرد بعد یکی دو بار جواب شنیدن ، می شنید که میگن مثلا "برای اینکه زیرا " یا مثلا "چون که "

براش گفتم جواب چراها این نیست و خواستم به این جوابهای الکی دلخوش نشه

اشکال عمده من (زمانی که تدریس هم می کردم ) این بود که جوابها رو زود و آنی در اختیار سوال کننده قرار می دادم

ولی این اواخر تصمیم گرفتم دخترم رو وادار به فکر کردن بکنم و در مقابل سوالاش بگم

تو چی فکر می کنی ؟

دخترم و خدا

در مورد خدا تا حالا سوال خاصی نپرسیده

میونش ولی باهاش خوبه

تقریبا روزی نیست که خدای مهربون رو شکر نکنه بعد هر غذا خوردن یا همینجوری وسط بازی کردنهاش

شروع می کنه به شکر خدا برای همه چیز

خداجون ممنون که به ما غذا دادی (و ذکر جزءجزء مواد غذایی که خورده مثلا خدا روشکر که برنج دادی ، شوید دادی ، باقالی دادی ...)

خدایا ممنون که پتو دادی ، جای گرم نرم دادی ، بخاری دادی و .....

این البته بیشتر به خاطر اینه که منو همسری خیلی اهل به زبون اوردن نعمتهای خدا در طول روز هستیم با جزئیات

بسیار اهل دعا هستش ، مخصوصا وقتی در یه فضای معنوی هستیم برای خیلی چیزها دعا میکنه

و خلاصه رابطه اش با خدای مهربون در این حده

دخترم و کتاب

با کتاب و قصه میونه خیلی خوبی داره

هنوز کتابهای مذهبی (به منظور خاص مثلا آشنایی با ائمه ) رو وارد لیست کتابهاش نکردم

کلی کتاب داره که گاه گاه میاره که براش بخونم ، من هم کلی با شور و ذوق و تغییر صدا به جای شخصیتهای داستان براش کتاب رو می خونم

اصراری به حفظ شعرهاش ندارم

خودش جاهاییش رو که خیلی خوشش میاد ، به خاطرش می سپره

خودش هم بخشی از روز رو با کتابهاش مشغوله

دخترم و بازی

با وسایل و اسباب بازیهایی که داره به انتخاب خودش در طول روز سرگرم و مشغوله 

تقریبا تموم اسباب بازیهاش دم دسته و به راحتی می تونه اونها رو بیاره و بازی کنه

گاهی هم با وسایل خونه بازی می کنه 

گاهی ما رو هم شریک بازیهاش می کنه

مهمون میشیم ، مامان جون میشیم ، مادرجون میشیم ، خانم دکتر میشیم و ....

این اواخر به علت مراجعه به مطب دکتر و اینا ، دکتر بازی هم یکی از بازیهاش شده

دو ماهی هستش که بسیار وروجک شده

اهل بدو بدو و دوی سرعتی و بپر بپر شده و با باباجون حسابی بدو بدو و بازی می کنن

 

دخترم و مطب دکتر

بر اثر اتفاقاتی که تو این سال افتاد ، دخترم از یه طفل گریزپای از دکتر در نهایت به کسی تبدیل شد که الان دیگه راحت قبول می کنه دکتر بره

اولها اونقدر نفرت داشت و ترس که گاهی بیرون مطب می موند (در حال گریه و شیون و اینها ) و دکتر از روی شرح حالی که از ما می شنید نسخه می نوشت

ما ها هم که اهل دکتر رفتن نبودیم این اواخر چندین بار با اندک چیزی رفتیم مطب دکتر و خانوم خانوما رو بردیم تا فهمید که قرار نیست اونجا اتفاق وحشتناکی بیفته

و خلاصه قضیه ختم به خیر شد

دارو هم که با تدابیری بهش می دادیم ، الان راحت تر بهش می دیم

البته سه شربت سانستول براش خریدیم به منظور دادن ویتامین ها بهش که خوب استفاده می کنه ، دکتر آخری بهش ویتا گلوبین داد ، که البته به قول خودش خوشمزه نیست و میگه ولی "بایدی" هستش (اصطلاح من برای چیزهایی که قانون خونه هستش و باید اجرا بشه )

دخترم و تربیت جنسی

سوال خاصی در این زمینه هم مطرح نشده تا حالا

سعی کردیم مراقبت از اندامش رو بهش یاد بدیم

در مورد بچه و فرزند آوری هم در این حد توضیح دادیم که یه خانوم باید با یه آقایی ازدواج کنه و بعد چند سال که دوست داشتن بچه دار بشن از خدا میخوان که بهشون بچه بدن (ازدواج دختر عموش که تو این سال اتفاق افتاد ) شروع بحث بود

و البته میگه گاهی چرا اونها بچه ندارن می گیم چون هنوز خونه خودشون نرفتن

در همین حد

دخترم و نقاشی

نقاش رو به عنوان یه زبون از کوچیکی وارد زندگیش کردم

برای انتقال بعضی مفاهیم

برای مرور خاطره های خودم و خودش

حالا میونه خوبی بابهاش داره

و یکی از سرگرمیهاش در خونه و بیشتر در مجالسی که نیاز هست یه جا آروم بشینه شده

به نسبت سنش خوب نقاشی میکشه

آدمهای ساده ای که می کشید

تبدیل شده به خانومها و دخترهایی با دامن های یه طبقه تا چند طبقه

خورشید و درخت و ابر هم سایر اجزای نقاشی ان

خیلی خوب رنگ می کنه ولی به میل خودش

مثلا تخم مرغها رو صورتی میکنه یا خورشید رو آبی و خودش بعدش میگه تو نقاشی اشکال نداره آدم هر جور دوست داره رنگ کنه

اشکال هندسی به خصوص دایره ، مربع و مستطیل و مثلث رو خیلی خوب میکشه

 

دخترم و قرآن

تو این زمینه هم که نوشتم آموزشهای رسمیش رو حذف کردم و بیشتر سعی کردم به سمت استفاده از آیات در روزمره زندگی باهاش کار کنم

موقع انجام کارهایی که ریشه اعتقادی و اخلاقی داره (اینجا و اینجا نوشتم )

و مطهره ما رو در حین خوندن و انجام کارها برا اساس آیات ببینه

 دخترم و ائمه

شرکت بیشتر و منظم تر در مجالسی که برای ائمه هستش بیشتر در برنامه کاریمون قرار گرفت

خودمون بیشتر راغب به شرکت در این مراسم شدیم

برای حرم رفتنمون یه برنامه منظم گذاشتیم (هر جمعه )، در طول هفته هم معمولا وقتهایی که مطهره موقع اذون صبح بیدار میشه ، خودش پیشنهاد حرم رفتن رو میده و با ذوق و شوق آماده میشه

یه برنامه جمعه عصر هم برای رفتن به گنبد سبز گذاشتیم که یه مکان فوق العاده بوده برای ما از نظر معنوی (آرامگاه شیخ مومن که توی یه گست راجع بهش می نوسیم و اگه دوستان تشریف اوردن مشهد خیلی خوبه اینجا هم سر بزنن )

به لطف خدا و نگاه خاص ائمه بعد اون جریان افتادن مطهره ، به صورت جدی تری دوستی و محبتشون در ما ایجاد شد و تقریبا روزی نیست که در موردشون با همسری صحبت نکنیم و مطهره هم نشنوه

معمولا چیزهایی که قراره براش بخریم رو روزهای تولد ائمه براش می خریم

 

دخترم و پوشش

تو این سال مطهره از لحاظ پوشش اصرار زیادی داشت که شبیه خودم باشه

به خاطر حساسیت من و پدرش ، لباسهای آستین حلقه و دامن بدون جوراب شلواری از تو برنامه اش حذف شد ، الان دیگه خودش حاضر نیست که بپوشه اونا رو (خارج از برنامه ما ) خودش هم فقط آستین بلند میپوشه

البته ما بیشتر اصرار داشتیم که لباسش کلا بلوز و شلوار باشه ولی تو این سال چند تا دامن بهش رسید و معتاد دامن شد

و تقریبا روزی نیست که دامن نپوشه و واقعا محبوبشه 

چادر رو هم که خیلی مشتاقه ف تابستون پر چادری داشت ، الان کمتر شده استفاده ازش ، ما هم هیچ اصراری نداریمنه بر پوشیدن و نه بر نپوشیدنش

یه چادر آستین دار هم براش دوختم که دوستش داره (ان شاءالله آموزش دوختش رو میذارم )

دخترم و نظم

د رحد خودش عالی هستش

وقتایی که رو فرم باشه و خوش اخلاق ، لباسهاش رو خیلی خیلی مرتب تا میکنه (به معنای واقعی ) و تو کشو میذاره

هر کدوم از کشوها مربوط به چیزی هستش و معمولا بدوت تذکر و گاهی با تذکر ما وسایلش رو بعد بازی تو کشو ها میذاره

بعضی وقتها هم اینطور نیست و رو فرم نیست ، ما هم خیلی سر به سرش نمی ذاریم در کل ازش راضی هستم

 

دخترم و اخلاق

افت و خیز زیاد داشته

در کل هنوز هم مثل بچگیهاش گفتمان پذیره

بعضی وقتها البته تو مود لجبازی و حرف گوش نکردن هستش و کارهایی که خیلی براش عادی و خوب از پسش بر میاد رو انجام نمیده (مثلا کفش پا کردن )سعی کردیم اونها رو هم با تدابیری حل کنیم

اوایل این سال خجالتی بود

الان کمتر اینجوریه تو جمعها ، پیشقدم نمیشه برای دوستی ولی از دوستیها معمولا استقبال می کنه

جرات و جسارت مثبتش بیشتر از قبل شده

خیلی زیاد در مورد "هر "چیزی نظر میده ، میخواد اعمال سلیقه کنه

ولی خب وابستگیش به خودم نسبتا زیاده و تقریبا باید حول و حوش خودم باشه همیشه

با یچه ها اصطکاک زیاد پیدا می کنه و گاهی اصلا دوست نداره اسباب بازیهاش رو با اونها شریک بشه

اما قانونها رو بعد دو سه بار گفتن می پذیره

سعی کردیم براش چند تا قانون بذاریم که پذیرفته اونها

...

دخترم و صبر

تو این زمینه خیلی عملی روش کار کردیم

الان به نسبت سنش می تونه خوب واسه چیزی صبر کنه

این اواخر متوجه ساعتش کردیم و در مورد عقربه ها و اینکه تکون خوردنشون رابطه ای با زمان و صبر کردن هست باهاش صحبت کردیم

 

دخترم و تلوزیون

خب خدا رو شکر این قلم جنس همچنان در خونه ما راه نیافته و هنوز هم مشکلی با نداشتنش نداریم

 

دخترم و رایانه

استفاده دخترم از رایانه از روزی 0 ساعت تا یک ساعت هستش

به محض تاریک شدن هوا هم می دونه که دیگه نمی تونه استفاده کنه(مشهد هم که خیلی زود تاریک میشه حدود 4 و نیم )

استفاده اش در حد نرم افزار آرین هستش

چند کارتون که از سایت تبیان دانلود کردم (از این سایت قصه های کودکانه هم دانلود کردم که تو گوشی هست و گاهی گوش میده )

چند تا بازی که البته به ندرت انجام میده ، مربوط به آشپزی و کیک پزی هستش و کوتاه کردن مو و اینا

و یه سی دی با نی نی که نگاه می کنه

فیلمهی بچگی های خودش رو هم گاهی نگاه می کنه

و می دونه که میشه از اینترنت چیزهایی دانلود کرد و گاهی بهم پیشنهاد میده که یه کاروتن در مورد فلان چیز برام دانلود کن که ما هم البته کار خودمون رو می کنیم

..................................................................................................................

 

فعلا همین ها یادمه

اما به عنوان یه مادر سه ساله یاد گرفتم که در بازه زمانی کوتاه به بچه ها نگاه نکنم

در زمان و روی نمودار رشد شخصیتی بهشون نگاه کنم

ممکنه بچه ای یه وقت در مود خوبی نباشه (مثل بزرگترها) و رفتار درستی نشون نده

یاد گرفتم بچه ها رو قضاوت نکنم (ایضا والدیشون رو با توجه به اون بازه کوتاه زمانی )

یاد گرفتم مقایسه هم نکنم

یاد گرفتم که یاد بگیرم خوبیها رو

و یاد گرفتم که بچه من در مقاسه با دیگران هم سن و سال خودش ضعفهایی داره و همچین ناب و عالی هم نیستش ولی مهم اینه که داره خوب و خوب تر میشه

از خدا می طلبم توفیق هدایت و بودن در صراط مستقیم رو

هم برای خودمون و هم دخترم و هم دیگر دوستان طالب

در پناه خدا