این پست رو قبل زایمان نوشتم ولی گذاشتم تا بعد زایمان منتشرشون کنم هم برای یادگاری برای خودم و هم دوستانی که احتمالا سوال می کردن )

البته یه روز هم ان شاءالله میام و از این روزها می نویسم

روزهای کنار آمدن با مهمان تازه وارد

 

باورهای قبلی که اصلاح شد : 

راستش خیلی دوست داشتم فاصله سنی بچه هام زیاد نباشن ، دلایل زیادی هم داشتم ولی کلی بالا پایین کردم و دیدم بهتره دوره شیردهی مطهره تموم بشه و یه دو سه ماهی هم صرف تعدیل وزن و این حرفها بکنم بعد باردار بشم (که البته این آخری خوب اتفاق نیفتاد ) و بعد به نتیجه رسیدم که فصله شون سه سال باشه از خیلی نظرات بهتره (این نظر کاملا شخصی هستش و با توجه به شرایط ما تنظیم شده و قابلیت نسخه پیچی برای کسی رو نداره )

یه باور دیگه هم داشتم که البته به دوران قبل مطهره بر می گرده و اون این بود که اگه قراره دو تابچه داشته باشم ، دوست داشتم همجنس باشن

این دوست داشتن من بود

بعد ها که باورهای اعتقادیم قویتر شد و تجزیه و تحلیل افکارم رو یاد گرفتم دیدم کهیه جور خودخواهی پنهانی تو این دوست داشتن هست و بیشتر به راحتیهاش فکر می کنم

بعد که تا حدودی "تسلیم بودن " در مقابل خدای مهربون و اصول بندگی رو یاد گرفتم ، فهمیدم خدای مهربون و حکیم همه دادنها و ندادنهاش رو حساب کتاب خاصیه که خیلی وقتها از دید ما آدمهایی که پشت گوشمون رو هم نمی بینیم پنهان هستش و قابل تفسیر نیست

اون وقت فهمیدم خدا به هر کی هر چی برای رشدش لازمه رو میده (ابزار کار ) و اونوقت بود که با "کمال میل" جنسیت رو سپردم به خودش "راضی" بودم به هر آنچه برامون تقدیر کرده

لِلَّهِ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ یَهَبُ لِمَنْ یَشَاءُ إِنَاثًا وَیَهَبُ لِمَن یَشَاءُ الذُّکُورَ
أَوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْرَانًا وَإِنَاثًا وَیَجْعَلُ مَن یَشَاءُ عَقِیمًا إِنَّهُ عَلِیمٌ قَدِیرٌ ﴿۵۰و۴۹شوری ﴾

فرمانروایى [مطلق] آسمانها و زمین از آن خداست هر چه بخواهد میافریند به هر کس بخواهد فرزند دختر و به هرکس بخواهد فرزند پسر می‏دهد (۴۹)

یا آنها را پسر[ان] و دختر[انى] توام با یکدیگر می‏گرداند و هر که را بخواهد عقیم می‏سازد اوست داناى توانا (۵۰)

آماده کردن مطهره قبل از بارداری :

1. وقتی می خواستم عدد 4 رو با انگشت یادش بدم

هر انگشتی به ترتیب قد یکی از اعضای خانواده خودمون بود

اون کوچیکه شده بود نی نی که قراره یه روز به جمعمون اضافه بشه

میگفتم اگه خدا بخواد و نی نی بیاریم 4 تا میشیم

کلی هم مطهره ذوق زده بود بابت اون نی نی کوچیک انگشتی

2. عمه جون مطهره باردارشده بود

سعی می کردم متوجهش بکنم که به زودی خانواده سه نفره عمه ، 4 نفره میشه

تغییرات عمه رو بهش نشون میدادم که داره کم کم شکمش بزرگ میشه و یه نی نی کوچیک تو دلش هست که روز به روز بزرگتر میشه

اینکه دختر عمه محبوبش به زودی برادر دار میشه و .....

خیلی تاثیر گذار بود این اتفاق خوب

3 . وقتی نی نی عمه جون دنیا اومد من دو ماه بود که باردار بودم

وقتی خونه عمه می رفتیم و یا اونها خونه ما بودن ، مطهره رو متوجه کوچیکی و نیازمندیهای یه بچه شیرخواره می کردم

اینکه چقدر نرم و نازک هستش و مراقبت می خواد ، شیر باید بخوره

خدای مهربون به عمه شیر داده که به نی نی شیر بده ، چون دندون نداره و نمی تونه غذا بخوره

نی نی نمیتونه حرف بزنه و هر کار مهمی (گرسنگی ، جیش و خواب و .... ) داشته باشه براش گریه می کنه

زبون نی نی کوچولوها گریه هستش

رابطه نازنین زهرا (دختر عمه ) رو با برادرش نشونش می دادم و .......

4 . مطهره عادت داشت وقتی دراز می کشیدم روی شکمم بشینه این عادت رو سعی کردم از سرش بیرون کنم (قبل بارداری) و گفتم رو شکم من و یا مادرجونش نشینه به جاش وقتی شکم بابایی پر نبود ، می تونه با بابایی این جور بازها رو بکنه 

5 . سعی کردم که عادت بغل کردن رو از سرش در بیارم که البته ناموفق بود ، البته همش ضعف اونور نبود خودم هم بغل کردنش رو دوست داشتم، اما کمترش کردم

بیرون که می رفتیم سعی می کردم این کار رو به عهده باباجون بذارم

 

آمادگی در طی دوران بارداری :

 

1 . سعی کردم یه چند ماهی بگذره و بعد موضع رو علنی کنم (کلا از این موضوع هم فقط من و همسرم مطلع بودیم تا ماه پنجم ) بعد کم کم موضوع رو بهش گفتیم که خیلی خیلی هم استقبال کرد ولی همش میگفت که دوست داره نی نی مون دختر باشه ، من هی می گفتم هر چی خدای مهربون بهمون بده خوبه

اینقدر این قضیه دو تا خواهر رو دوست داشت که هر وقت بیرون بودیم و دوتا خواهر بود ، می ایستاد و اونها رو با ذوق به من نشون میداد میگفت اینا خواهرن ، ما هم نی نی مون دینا اومد بزرگ شد مثل اینا میشیم و من باز یادآوری می کردم که شاید نی نی ما داداشی باشه

2. بعد سونوگرافی ، بهش خبر دادم نی نی مون پسره

اصلا زیر بار نمی رفت ، می گفتم نی نی رو دکتر دیده گفته پسره (اونجا البته احتمالی گفته بودن که 90 درصد پسره ، من سعی کردم به مطهره بقبولونم که نی نی مون پسره با خودم گفتم اگه دختر شد که با کمال میل پذیرا هستش )

تا بعد چند روز ، نمی خواست قبول کنه

بعدش اما پذیرفت ولی گفت وقتی داداشم بزرگ شد دوباره نی نی بیار که خواهر باشه و سر این شرطش هم هنوز هست )

3. ما هر روز از نی نی حرف می زدیم

از اینکه قراره بیاد و چه مدلی هستش ، از عکسها و فیلمهای کوچیکی خودش هم خیلی استفاده کردیم .

مطهره نی نی رو به عنوان یه شخصیت واقعی که خیلی وقتها ازش حرف میزد تو خونه پذیرفت

4 . بهش گفتم به اختیار خودش دو تا از کشوهای کمدش رو برای نی نی بذاره اون هم دو تا از کشوهاش رو خالی کرد و با ذوق و شوق به بابایی گفت این دو تا کشو (کوچیکها) رو برای نی نی خالی کردم که لباسها و پوشکهاش رو توش بذاره

5 . قصد لباس نوزادی خریدن واسه نی نی دوم نداشتم ، لباسهای مطهره رو هم اونهایی که خودم انتخاب کرده بودم بنا به سلیقه شخصی و حس آرامش که تو رنگ آبی بود ، آبی گرفته بودم

یه روز همشون رو اوردم و اونهایی که دخترونه نبود رو با مطهره جدا کردیم

مطهره دو سه روز با این لباسها بازی می کرد

تا می کرد (نوشتم که کلا مهارت و علاقه خیلی خوبی تو تا کردن داره از خیلی کوچیکی از یک سالگی حدودا )

تن عروسکها می کرد

کلی ذوق و شوق داشت

بعد اونها رو با هم بردیم انداخیتیم تو ماشین لباسشویی و بعدش با هم رو رخت آویز پهن کردیم و بعد خشک شدن تاشون کردیم (البته من به جز یکی دو دست از اونها بقیه رو مرتب تا کردم و توکیسه گذاشتم و دور از دسترس اون دو تا دست رو هم دادم مطهره باهاش خوش باشه هی بذاره تو کشوها و ذوق کنه )

5 . اسباب بازیهای ریز مثل مگنتها رو از دست و پا جمع کردم و گذاشتم کنار (خیلی زود حدودا وقتی 5 ماهه بودم ) که بعد ها دوباره وقتی نی نی بزرگ شد (ان شاءالله ) ازشون رونمایی کنم

6 . تشک و بالش و ... نی نی رو هم حاضر کردیم و بعد با مطهره رفتیم پارچه ملحفه ای خریدیم و یه رختخواب برای مطهره و عروسکش دوختیم (مطهره تخت نداره )که کلی هم شاد شد بابت این موضوع

7 . رابطه اش رو با بابایی خیلی بیشتر قوی کردیم (به لطف کم شدن کارهای شرکت و تغییرات اساسی در سبک زندگی ) بازیها و و غیره

8 . وقتی باباجون از سر کار می اومد و به استقبال می رفتیم و بابایی مطهره رو بغل میکرد ، مطهره دستش رو دور گردن من و بابایی حلقه می کرد و میگفت حالا سه تا شدیم و من میگفتم نی نی مون هم هست ما چهارتاییم و همیشه و هر روز دیگه خودش این رو تکرار میکرد در چنین وضعیتی

9 . تو کتابهاش دنبال خانواده های چهار نفره بود و همش عکس این خانواده ها (یک پسر و دختر داشتن ) رو بهمون نشون میداد

 

 

10 . برای زایمان مجبور شدم بریم اراک (مثل زایمان اول ) 6-7 تا از کتابهای دوست داشتنی و اسباب بازهاش رو برداشتیم و عکس های نوزادی و چند تا فیلم نوزادیش رو 

11. موقع تولدش حدود 40-50 روز قبل تولد نی نی دو تا کتاب هم براش خریدم

به این نامها : تولد نوزاد جدید و مامان پری دوباره میخواد نی نی بیاره 

که البته توضیحات کتاب مامان پری زیاد بود ولی من همش رو توضیح دادم (در مورد ناف و رحم )

البته قبل ترها هم به مطهره گفته بودم نی نی تو یه کیسه جدایی از معده اش قرار داده ، کیسه ای که فقط خانومها دارن و مطهره هم داره ولی تا وقتی ازدواج نکنه و نی نی نیاره خیلی کوچیک هستش اینجوری تصور مطهره از اینکه یه مرد چاق هم تو دلش نی نی داره از بین رفت

12. تو این موقع یعنی همون 40-50 روز آخر خودم هم این کتاب رو خریدم که توضیحات خوبی داشتن همه رو جسته گریخته خونده بودم ، تجربه کرده بودم و یا شنیده بودم ولی خب به صورت یه مجموعه خوب بود

13 . خودم رو هم آماده کرده بودم برای هر نوع مشکلی که پیش بیاد و خیلی هم از خدای مهربون کمک خواستم

میدونستم که احتمالا بی مشکل نخواهد بود چون مطهره هم وابستگی نسبتا زیادی به من داره و درضمن بعضی واکنشها کاملا طبیعی هستش و من مثل خیلی چیزهای طبیعی در روند رشد (که خیلی از مادرها ازش فرار میکنن و نمیخوان بپذیرن ) اونها رو پذیرفته بودم

اینها تلاشهای یه عقلی هست که به تشخیص خودش داره کارهای آمادگی رو انجام میده

و میدونه که لحظه ای و آنی از کمک خدای مهبون خودش بی نیاز نیست

خدایا ما و فرزندان ما را جزء بندگان صالح خودت و منتظرین واقعی امام زمان قرار بده

در پناه خدا

……………………………………………………………………………………………………………………

پ ن 1 : من کلا بچه دوست هستم ، خیلی وقتها پیش اومده که بچه های همسایه و یا فامیل رو پیشم گذاشتن و من هم کلی باهاشون بازی کردم یا بغلشون کردم و خوشبختانه مطهره واکنش بدی نداشته

و کلا همه چیزهای ریز و با مزه (از انواع اسباب بازی و قاشق و .... ) رو دوست داره یه نزمی و لطافت خاصی در مقابل نوزادان و بچه های کوچیک داره ووقتی داره باهاشون صحبت میکنه یا در موردشون با من حرف میزنه صدای شیرین و نازکش رو نازک و نازکتر می کنه  


پ ن 2 : تو دوران بارداری چند باری مطهره ناجور مریض شد که اینجا هم در موردش نوشتم تو اون دوران 3-5 ماهه بودم که اجبارا خیلی بغلش می کردم ، چون واقعا به آغوشم نیاز داشت و به لطف خدا مشکلی برام پیش نیومد .

 پ ن 3 : تا آخر بارداری مطهره رو گاهی سر زانوم می نشوندم ولی براش توضیح میدادم نی نی که دنیا اومد پاهام جا نداره دو تاشون رو تو بغلم بگیرم و اون هم میگفت اشکال نداره بزرگ که شد دو تامون رو بذار رو پات !!!