پدر مطهره رفته تخم خرفه و سبوس گندم و پودر سنجد و پودر نارگیل و شیره خریده که توی خوراک روزانه ازش استفاده کنیم ، به من هم سفارش زیادی کرده که از همشون استفاده کنم و توی شیر بریزم و صبحها بخورم

بعضی وقتها که بابایی صبحانه اش رو میخوره میره سر کار و من میمونم که با مطهره صبحونه بخورم ، حوصله ام نمیاد که همه اینها رو بیارم که بخورم

دخترم میره سر یخچال همشون رو میاره و میذاره جلوم میگه مامان جون اینها رو یادت رفت بابایی گفته که باید حتما بخوریها

......

در مورد مسواک هم

همه توصیه های بابایی رو به یادش می سپره و وقتی نیست به من تحویل میده

یک نماینده از طرف بابایی برای وقتهایی که خونه نیست

از اینکه چی رو با چی نباید خورد ، کی باید از چوب مسواک استفاده کرد ، یا نباید غذای خیلی داغ و خیلی سرد خورد

یا در مورد امامها حرفهایی که پدرش زده رو یادآوری کنه

خلاصه بد جور مراقب کارهای ماست

کلا حرفها رو خیلی خوب به خاطر می سپره

چند روز بهش گفتم نباید غذاتو دیگه فوت کنم ، حضرت محمد گفتن که نباید تو غذا فوت کرد ، چون هوای توی دهن آلوده است

حالا فقط کافیست این کار رو انجام بدیم

فورا یاد آوری میکنن با عین کلماتی که بهش گفتم چه به من

چه به بابایی