دو هفته پیش با کلی اصرار و پافشاری موفق شدیم از اراک برگردیم مشهد

بعد دونیا اومدن محمد حسین ترجیحم این بود که زودتر برگردم ، طاقت نگرانیهای بابا و مامانم رو نداشتم که با کوچکترین گریه های محمدحسین یا اندکی بدقلقی مطهره دلشون به حال من بسوزه و نگران باشن .

اومدیم و از این اومدن خوشحالم با اینکه اونجا زیر بارش مهربانیهای بابا و مامان و خواهرم و خواهرزاده های فوق مهربان بودیم ولی هر چه بود زندگیم خارج از کنترل خودم بود ...

مطهره اونجا کلی از وقت رو با خواهرزاده هام که البته خیلی هم بزرگ هستند و مهربون و بچه دوست سپری می کرد ، اونها هم تا تونستن براش به مناسبتهای مختلف اسباب بازی و لباس خریدم ، چیزهایی که من همیشه سعی کرده بودم خیلی آروم آروم و با برنامه حساب شده وارد زندگی مطهره کنم و متاسفانه تذکرات من هم فایده ای نداشت 

و جهیزیه ای مفصل برای مطهره تهیه کردند از یخچال فریزر و ماشین لباسشویی و ... گرفته تا سبد کوچیک برای لباسهای عروسکاش ...

مطهره هم خیلی خوش خوشانش بود ، بعد اومدن مدیریت اون اسباب بازیها خیلی ساده نبود

عی کردم چند تایی از اسباب بازیهای قدیمش رو مخفی کنم و این جدیدیها رو هم بذارم تو کمدش ، تا یکی یکی و وقتی هوس کرد باهاشون بازی کنه و همینجور تو دست و بالش ریخته نباشه

قبلنا وقتی بازی می کرد ، هر اسباب بازی رو که بازی میکرد (پازل یا لگو و ....) سری به سری بازی می کرد

یعنی این رو بازی می کرد ، جمع می کرد بعد یکی دیگه

حالا ترکیبی بازی می کنه و اسباب بازیهاش خیلی با خیال پردازیهاش همراه شده و باعث شده شلوغتر بازی کنه که البته خوبه و جالب و دوست داشتنی

مثلا لگوها جای شکلات و میوه میشن ، مکعبهاش جای چیزهای دیگه و ......

البته سعی می کنیم محدوده بازیهاش همون اتاق خودش باشه که ریخت و پاش کمتر باشه ، گاهی من و محمد حسین هم مهمون اتاقش می شیم و گاهی هم اون کمی از اسباب بازیاش رو تو اتاقهای دیگه میاره البته بهش گفتم مواظب شلوغی باشه و اینکه من نمی تونم مثل قبل جمع و جور کنم که تا حد خیلی زیادی همکاری می کنه ، شبها سعی می کنیم اسباب بازیها جمع و جور باشه و بره بخوابه

اما رابطه اش با پسرک

اوایل یه کم سختش بود که شیردادن به محمد حسین طولانی هستش ، اصل موضوع رو پذیرفته بود ولی اینکه بغل من همش پر باشه !!! از محمد حسین گاهی با اعتراض همراه میشد

البته من خیلی زود فهمیدم وقتی گرسنه است یا خوابش میاد تو این زمینه حساستر میشه

سعی کردم نذارم این دو تا نیازش با نیازهای محمد حسین تلاقی کنه، به موقع و خوب غذا بخوره 

خواب بعد از ظهر رو کلا حذف کردیم (البته از قبل به دنیا اومدن پسرک ) و شبها هم حداکثر دیگه تا 9:30 الی 10:30 بیشتر نمی تونه دووم بیاره

البته همچنان قصه شب و کنار من خوابیدن برقراره  و اگه نرم اعتراض با ناله همراه هستش که پس من کیو ناز کنم کیو بوس کنم

ولی خب چون خته است فوقش مرام قبل خواب یه ربع بیشتر طول نمی کشه ، البته بهش یاد آوری می کنم چشماشو ببنده تا قبل اینکه صدای گریه محمدحسین دربیاد واسه شیر خواستن ، خوابش برده باشه که البته اینطور هم میشه معمولا و کمتر موقعی پیش بیاد که صدای پسرک در بیاد

البته خدا رو صدهزار مرتبه شکر محمدحسین پسر آروم و انگار صبوری هستش

خلاصه به لطف الهی این روزها میگذره

این وسط گاهی دیگران سر به سرش میذارن که یه کم اوضاع متشنج  میشه ، البته در کل به اینکه دیگران سمت محمد حسین بیان یه مقدار حساسه و واکنشش بهانه گیری هستش اون هم به دلایل دیگه ای مثلا

وقتی جمع خودمون جمعه اوضاع خیلی خوب و عالی هستش و حسابی هوای داداشی رو داره و تو خیلی از کارهای مربوط به اون با من همکاری می کنه و هر خنده اردادی و غیر اردادی داداش رو رو حساب این میذاره که "منو دوست داره و برای من میخنده "

البته ترفند خوب هم که یاد گرفتیم اینه که به جا محمدحسن حرف بزنیم با مطهره (قبلا هم از زبون عروسکها گاهی باهاش حرف می زدیم )

مثلا (با صدای نازک ): خواهر جوا شماغذاها جور وا جور می خوری ، میوه می خوری ،.... من باید به جای همه اینا  شیر بخورم دیگه چون دندون ندارم ، بعدش که دندون در اوردم هم باد سوپ نرم بخورم ....

مطهره هم وایمیسه کلی براش توضیحات میده

یا اینکه وقتی مطهره حرف میزنه ازش به زبون محمد حسین سوال می پرسم و اون هم کلی با آب و تاب براش توضیحات میده

مثلا در مورد کبوتر حرف میزنه من میگم کبوتر یعنی چی خواهر جون

بعد توضیح میده

عاشق این توضیح دادن هستش  

خلاصه در کل به لطف خدا خوب هست اوضاع

این بود انشای من از این چند روز

روزها پشت هم و سریع چون قبل میگذرن محمد حسین امروز 33 روزه شده ....