پیرو این پست :

 این داستان رو از کتاب قصه های چهارده معصوم براش گفتم ، خیلی گشتم که داستانی در خور ذهن و سن مطهره پیدا کنم و براش بگم ، این کتاب رو هم خودش از میون کتابها پیدا کرد و گفت براش تعریف کنم ، چون علاقه زیادی به کتابهای قطور داره (کتاب قصه های حسنیش کتاب قطوریه که من از توش داستان ها رو میگم فکر کرد این هم باید یه همچین کتابی باشه که توش پر قصه باشه )

میخواستم داستان رو بنویسم ، برای راحتی سرچی توی نت کردم و داستان رو به این شکل پیدا کردم که در زیر هست ، تو کتاب هم تقریبا یه همچین چیزی بود باز هم ساده سازی کردم و برای مطهره تعریف کردم که خیلی هم خوشش اومد و مجذوب مهربونی امام شده بود

و اما داستان :

در مدینه مردی بود که هرگاه امام را می دید زبان به دشنام می گشود. روزی امام به همراه یاران خویش از کنار مزرعه او می گذشتند که او مثل همیشه، ناسزاگویی را آغاز کرد. یاران امام بر آشفتند و از امام خواستند تا آن مرد بد زبان را مورد تعرض قرار دهند. امام به شدّت با این کار مخالفت کرد و آنان را از انجام چنین کاری بازداشت. روز دیگری امام به سراغ مرد رفت تا او را در مزرعه اش ملاقات کند، ولی مرد عرب از کار زشت خود دست بر نداشت و به محض دیدن امام، ناسزا گفت.

امام نزدیک او رفت و از مرکب خود پیاده شد. به مرد سلام کرد. مرد بر شدت دشنام های خود افزود. امام با خوش رویی به او فرمود: هزینه کشت این مزرعه چه قدر شده است؟

 

مرد پاسخ داد: یکصد دینار، امام پرسید: امید داری چه اندازه از آن سود ببری و برداشت کنی؟ مرد با گستاخی و طعنه پاسخ داد: من علم غیب ندارم که چه مقدار قرار است عایدم شود. امام فرمود: من نگفتم چه سودی به تو خواهد رسید بلکه پرسیدم تو امید داری چه مقدار سود عایدت شود؟

او که از پرسش های امام گیج شده بود پاسخ داد: فکر می کنم دویست دینار محصول از این مزرعه برداشت کنم. در این هنگام، امام کیسه ای به مبلغ سیصد دینار طلا بیرون آورد به مرد داد و فرمود: این را بگیر و کشت و زرعت نیز برای خودت باشد. امید دارم پروردگار آنچه را امید داری از کشت و کارت سود ببری، عاید تو سازد. مرد سرافکنده و بهت زده، کیسه سکه های زر را از امام گرفت و پیشانی امام را بوسید و از رفتار زشت خود، پوزش خواست.