پیرو این پست :

این داستان رو وقتی براش تعریف کردم که محمدحسین مرتب در حال کشیدن پاشنه پاش رو زمین بود :

من از این سایت داستان رو اینجا میذارم

ابراهیم همسری به نام هاجر وکودکی به نام اسماعیل داشت. او به دستور خدا آنها را به سرزمین مکه برد، برایشان مقداری آب و غذا فراهم کرد و بعد ترکشان کرد. مدتی که گذشت، آب و غذای مادر و فرزند تمام شد. اسماعیل تشنه بود. هاجر به دنبال آب به راه افتاد. وقتی به کوه روبرو نگاه کرد احساس کرد چشمه ی ابی می بیند. اما وقتی خودش را دوان دوان به آن جا رساند، متوجه شد که اشتباه کرده است. چیزی که دیده بود، آب نبود، سراب بود. گریه ی کودک هر لحظه بیشتر می شد. مادر چندین بار بین کوهها از این طرف به آن طرف دوید؛ اما آبی نیافت. سرانجام بی رمق در گوشه ای افتاد. ناگاه دید زیر پای اسماعیل چشمه ای در حال جوشیدن است. چشمه ی زمزم، هدیه ی خدا به هاجر واسماعیل بود. چشمه پرآب و پر اب تر می شد.

 

چیزی که من تعریف کردم یه چیزی تو همین مایه ها بود البته کلمه سراب رو نگفتم (البته بعدا تو ورژنهای بعدیش میگم )

مطهره واقعا از این داستان خوشش اومد