دو ماهه شدی به همین سادگی عزیز من

بزرگ شدی ، خیلی فرق کردی با روزای اولت ، سفت تر شدی ، جون گرفتی ، خنده هات معنا دار شدن ، برامون میخندی ، از پشت در که صدات میکنم نگاهت رو میندازی به در و منتظری کسی وارد بشه ، کتاب واست میخونم و عکسهاش رو بهت نشون میدم پر میشی از خنده و نفسهای بلند میکشی و من تلاشت رو میبینم که دوست داری حرف بزنی انگار ، از یک ماهگی به بعد متوجه شدم شبها جیش نمیکنی حتی اگه ساعت 8 بخوابی تا صبح ، شبها آروم و ساکت میخوابی و من خودم دو بار در طول شب شیرت میدم ....

حرکت دستات ارادی شده ، 47 روزه که بودی دست راستت رو نیگاه کردی و از همون روز دیگه در تغذیه خودکفا شدی و گاهی دستای قشنگت رو میکنی تو دهنت و ملچ مولوچ

57 روزگیت دست چپت هم ارادی شد تا حدی و تو پوشاک عوض کردن به کمک من اومد

اولین نیگاههای معنادار و دوست داشتنیت و علاقه به کتابت رو تو 40 روزگی دیدم ، سینا و نازنین زهرا کتاباشون رو اوردن برات و من واست میخونمشون در حالی که کنارت میخوابمو کتاب رو تو هوا روبروی صورتت میگیرم ....

واکسن دو ماهیگت هم که 11 بهمن زدیم یه گریه کوتاه ، چقدر صبوری دختر ، عصرش تب کردی ، آروم بودی ولی نمیشد دست بهت گذاشت جیغت میرفت به هوا ، خوب خوابیدی ، پاشوره ات میکردیم ، بابایی تند و تند دماسنج میذاشت ، البته تبت شدید نبود ما یه کم بی قرار بودیم و نگران ، بابایی همش به دماسنج طبی گیر میداد که این چیه و این حرفا ، ترمومترشو از شرکت اورده بود ...

خلاصه خدا رو شکر گذروندی اون تب رو

فرداشبش وقتی میخواستم بخوابم سراسر شکر و سپاس بودم ، بابایی در کنارم ، تو هم روبروم ، هر سه مون سالم ، میتونست هیچ کدوم از اینها نبود ، میتونست اونشب تو بیمارستان بودیم ، میشد اتفاقهای بدتری افتاده باشه ولی هیچی نبود ، خدا هست و مهربانی بی حد و حسابش ، خدا رو شکر

الان هم که ناز بانوی من خوابیده خیلی وقته از ظهر ، فقط واسه شیر خوردن پا شدی دختر