سلام به کوچولوی صبور و آرام مامان

دختر جان ، هنوز ازت خبری نیست و ما لحظه هامون شده همش انتظار ، انتظار اومدنت

یه جورایی همه کارها تعطیل شدن ، خیلی حس و حال رفتن سراغشون رو ندارم ، البته کار خاصی هم ندارم ، اراکم دیگه ، از شاگردام هم که خبری نیست ...

خلاصه فکر و ذهنمون شده تو و فکرهایی که در پسش میاد ، اینکه معنی انتظار چیه ، اینکه انتظار واسه چیزهای دنیایی خیلی معنایی نداره ، اینقدر تو عمرمون انتظار بعضی چیزها رو کشیدیم و همشون اومدن و گذشتن و حتی حالا اصلا یادمون هم نمیاد ، مثل انتظار برای اعلام شدن یه نمره ، انتظار برای اومدن یه دوست ، انتظار واسه رفتن به یه مسافرت و هزاران انتظار از این دست که حالا شاید رنگی ازشون هم تو زندگیمون نباشن ....

حالا انتظار برای اومدنت منو عجیب یاد 2 تا چیز میندازه ....

اول : مرگی که خیلی کم یاد ازش میکنیم و هر چی هم بگیم که به یادشیم ، اقرار میکنم که به پررنگی انتظار برای تولد تو نیست ، فکرشو بکن ، معلوم نیست تو کی دنیا میای ، امشب ، فردا شب یا ..... مرگ هم همینجوریه شاید خیلی زودتر از اومدن تو بیاد و منو با خودش ببره ولی آیا من اینجوری فکر میکنم ؟؟؟!!!!

دوم : انتظار برای آمدن منجی ، برای ظهور امامم که خداییش اینو دیگه خجالت میکشم حتی اقرار کنم ...

خلاصه نیومدنت شده اسباب فکر برای من ، نمیدونم روزی چند ساعت به اینجور مسایل فکر میکنم .

بگذریم بذار از این هفته آخر واست بنویسم ، یادته تو پست قبلی نوشتم که حس میکنم امشب میای ، نیومدی ، فردای اونروز بابایی از مشهد اومد ، الان یک هفته است اینجاست ، تو مشهد خیلی کار واسه انجام دادن داره ولی اینجا دورادور داره بعضی کارهاشو انجام میده ، دلش نمیاد بذاردمون و بره ، من بهش میگم بره و هر وقت دنیا اومدی بهش خبر میدیم بیای ولی خب خودش میگه نه

تو این هفته کلی مهمونی و تالار به کار بود ، اومدن احسان (پسرداییت ) از کربلا و اومدن دایی محسنت از مکه ، من خیلی دوست داشتم این مجلسا رو دور بزنم و نرم و دوست داشتم بهانه اش اومدن تو باشه که تو هم خبری ازت نشد و ما هم شرکت کردیم تو مجلسها ....

راستی شب عید غدیر هم خیلی دوست داشتم بیای خیلی .... تفالی زدم به حافظ این اومد :

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب                           که حیف باشد از او غیر او تمنایی

خلاصه ش این شد که سعی کردیم رضای دوست رو بر رضای خودمون ترجیح بدیم ..

"م ط ه ر ه " عزیز ، اومدن و نیومدنت با خداست هم چنانکه از اول بود ، انشاالله ما تو تموم مدت زندگیمون یادمون نره بندگی خدا رو و اینکه : حاکم اوست

(راستی این یواش اومدنت منو به این فکر انداخت اسمت رو بذارم "شکیبا" )

برامون دعا کن عسل بانوی مامان