هفته سی و هشتمت هم از راه رسیده
ما اراکیم ، حدود 10 روزی میشه ، بالاخره خواست خدا این بود که این روزهای آخر رو اینجا باشیم
مامانم خیلی خوشحاله ، خیالش خیلی آسوده است
اینطوری بهتر شده ، انگار همه آسوده خاطر تر هستند ، مامان من ، مامان بابایی و بابای خوبت ....
این روزا خیلی در اوقات فراغتم ، روزها کار خاصی برای انجام دادن ندارم ، به توصیه دکتر برای داشتن یه زایمان طبیعی راحت باید روزانه تا 2 ساعت پیاده روی داشته باشم که از وقتی اومدم اراک ، خدا رو شکر فرصت و نیروی امدادی کافی ( دختر خاله هات )‌هست که این کار رو انجام بدم لبخند
تکلیف دکتر و بیمارستان هم اینجا تا حدی مشخص شده و تا خواست خدا چی باشه که کی و کجا و چه جوری به دنیا بیای ....
اما از خودم و خودت بگم ...
از تو که خبر خاصی جز حرکتهای مداومت ندارم ، که البته نشان از سلامت جسمیت میده و ما رو خوشحال میکنه
ولی گلی من هنوز خیلی باهات نمیتونم حرف بزنم ، چیکار کنم خب ،‌ هنوز انگار باورم نشده میخوام مامان بشم ولی قول میدم دنیا که اومدی اینقدر باهات حرف بزنم که خدا میدونه ...
الان فقط فکر میکنم ، به خودم ، کارهام و تاثیراتی که زندگی ما و مدل افکارمون روی تو گذاشته ، به تو فکر میکنم و آینده ای که در پیش رو داری ، دوست دارم ،‌دنیا در پیش چشمت خیلی بی اهمیت باشه ، اینو واقعا دوست دارم ، چون دنیا جای دلبستن نیست ، خدا دنیا رو نخواست ، پیامبرمون نخواست ،‌امامامون نخواستن ،‌فاطمه (س)‌نخواست ،‌ که محبت دو چیز متضاد در دل نمیگنجه ....
مطهره عزیزم ،‌خدا میدونه چه جور آدمی خواهی شد ولی من سعی کردم بهترینها رو از خدا برات بخوام ، نه بنا به سلیقه خودم که سعی کردم در این خواستن ، خواست خدا رو لحاظ کنم ....
چقدر در این مورد حرف دارم "م ط ه ر ه " جون ولی بماند ، بماند تا وقتی لحظه هامون رو با هم بگذرونیم .....

بگذریم
یه چیزی هم بگم که اگه یه باز خواستم مرور کنم یادم باشه
من تو هفته 37 ام 70 کیلو بودم که 12 کیلو اضافه کرده بودم که اضافه وزن معقولیه ....

بماند برای بعد که نمیدانم چه وقت خواهد بود

در پناه خدا گلی منقلبماچ