سلام دختری مامان

خوبی عزیزم ؟ چطوری ؟

هفته سی وچهارمت هم رسید و دیگه کم کم داریم به آخرای خط همراهی میرسیم ، تا خدا چی بخواد ....

تو این هفته تصمیم بر این شد که واسه دنیا اوردنت برم اراک چون مادر هم قراره بره تهران تا بچه های عمه منصوره ات رو که مامان و باباشون میرن مکه رو نگه دارن و با این اوصاف برای نگران نشدن هر دو مادر علی رغم میلیم باید برم اراک زایمان کنم ...

به خیلی دلایل دلم راضی نیست برم ولی مهم نیست هر چی خدا بخواد همونو میخوام ، بلیطمون واسه ١١ آبانه یعنی درست یک ماه قبل از تاریخی که دکتر بهم وقت داده که ممکنه تو دیر تر یا زودتر از این موعد دنیا بیای

دیگه حسابی بزرگ شدی طوری که نشستن برای یه مدت طولانی باعث اذیت شدنت میشه اینقدر که هی تلاطمت رو احساس میکنم

خلاصه عزیزکم تازه دارم بهت عادت میکنم به بودنت در درونم قلب

سی و چهار هفته با هم بودن کم زمانی نیست ....

فردا قراره برم دکتر و احتمال زیاد واسم سونو مینویسه که ببینه وضع قرار گرفتنت تو رحمم چی جوریه ، امید وارم صحیح و سالم باشی و هر طور که بهتره دنیا بیای

راستی دیروز غنچه (همون خانومه که گهگاهی بهش کمک میکنم ) یه تشک و بالش بلوچی که خودش دوخته رو واست اورد همه میگن خیلی قشنگه

برای من که اون حس مهربونی که توی نقشهای پر رنگ و لعاب اوناست از همه مهمتره ....

"م ط ه ر ه  " عزیزم برای من و بابایی و دوستای گلم خیلی دعا کن 

دعا کن آدم باشیم و کوتاهی دنیا رو هرگز از یاد نبریم

 

در پناه خدا مسافر کوچولوی من قلبماچ