سلام کوچولوی مامانی

خوبی ؟ میبینی چند وقته هیچی واست ننوشتم ، ویار هر چی که نداشتم ولی ویار نوشتن داشتم  نوشتنم نمی آمد ، اصلا نوشتن یه جورایی از تو خونم رفته بود ، اون یکی وبلاگم هم مونده بود لنگ در هوا ، گاهی بهش سر میزدم

 

 خلاصه بگذریم

 

غروب اولین روز ماه شعبانه ، امروز اولین روزی بود که با وجود تو روزه گرفتم ، حال خودم که خوبهالا اینکه خیلی تشنمه ، عوضش تا دلت خواست امروز سلام بر حسین گفتم و تو هم حتما گفتی و تو ذهنم مرور کردم تمام حوادث عاشورا رو ، نمیدونم چقدرش رو فهمیدی و چقدرش رو یادت بمونه ، شاید تو بیشتر از من بدونی همه اونچه اونجا گذشت و مهمتر از اون چراییش رو ...

 

خلاصه گل من اولین روزه ات قبول باشه انشاالله

 

تو این مدت بگم چی گذشته :

هفته شونزدهم رفتیم اراک و وجودت رو اعلان عمومی کردیم ، همه غافلگیر شدند به خصوص اینکه هنوز علایم ظاهری من وجودتو رو نشون نمیداد

 

هفته هجدهم اولین حرکاتت رو احساس کردم توی سجده های نمازام ، حالا هم هر روز احساست میکنم با اون تکونایی که میخوری

هفته نوزدهم رفتم سونوگرافی ، اوضاعت نرمال  بود خدا رو شکر ، همه چی روبراه بود ، خانم دکتر گفت مشخص نیست جنسیتت چیه و دقیقا به همین خاطر احتمال زیاد دختر هستی ، پیش خودمون بمونه ولی دقیقا از همون موقع احساس کردم که مسوولیت مادری یعنی چی ....

 

خلاصه الان که اینا رو مینویسم تو 20 هفتگیت در حال تموم شدنه و از فردا اگر خدا بخواد وارد هفته 21 ام میشی ، هفته ها پیاپی میگذرن و بزرگ شدن هر روزه شکمم حاکی از اونه که داری حسابی رشد میکنی و واسه خودت آدمی میشی کاش آدم باشی عزیز من با که هنوز اندر خمیم تو انشاالله آدم باشی و دست ما رو هم بگیری

حرفی نیست برم یه افطاری جور کنم ....

در پناه خدا عزیز دل من