برای توئی مینویسم که اصلا نمیدانم در تقدیرم هستی یا نه ؟ میخواهی در دردرونم شکل بگیری یا نه ؟ آیا خدا در این شب قدری که گذشت جایی برای تو در این کره خاکی گذاشت یا نه ؟

جواب اینهایی که نوشتم را فقط خدا میداند ولی من دوست دارم بنویسم با تمام قلمی که میدانم ضعیف است ولی نوشتن را خیلی دوست دارد و این بار خیلی دوست دارم برای تو بنویسم ....

میدانی عزیز ، من با آمدنت مشکلی ندارم ، راستش را بخواهی بدجوری دلم میخواهد خدا مرا لایق مادری بداند و طرح کوچکی از خلقت بزرگش را در دردرونم قرار دهد ولی همسری (پدرت!) هنوز با این موضوع کنار نیامده است نه اینکه بچه ها را دوست نداشته باشدا خوب میدانی که او عاشق بچه هاست و من میدانم او بیشتر از من از دیدن بچه ها انرژی میگیرد ، آنقدر مهربان است با بچه ها ، آنقدر خوب با آنها بازی میکند که گاهی دلم میخواست بچه چنین بابایی بودم !!!! انقدر در جمع ها با بچه ها می پلکد که همه گمان میکنن این منم که بچه نمیخوام !!!!!

اما تو هم حتما خوب اونو میشناسی ، او دلش یه توکل ناب میخواد ، دلش میخواد قبل از اینکه تو بیایی بتواند قیدت را بزند ، او از تعلقش به تو می ترسد میدانی که عزیز او میخواهد در این دنیا رها باشد از قید تمام وابستگیها ...

خوب میشناسمش ، شبیه ساز خوبی است ، این را همه کس نمی فهمد ولی او آنقدر میتواند شبیه سازی کند که انگار آن شرایط ذهنی اتفاق افتاده است ، میتواند در آن شرایط تصمیم بگیرد ، بترسد ، بخندد ، گریه کند و خلاصه این صفت را من هنوز در کسی اینقدر ندیده ام ، میدانم وقتی او تو را تصور میکند که به اینجا آمدی ، قبل از بار مسوولیت ، بار تعلقی را حس میکند که شاید روی دلش سنگینی میکند ، همیشه میگوید قبل از اینکه بچه به دنیا بیاید باید بتوانم در راه خدا او را ذبح کنم

میبینی عزیز او میخواهد اسماعیلش را نیامده ذبح کند ،نمیدانم تو شاید هنوز خوب نشناسیش ولی من چرا خوب خوب میشناسمش ، به خاطر همین هم هست که الان مدتی است دیگر سر تصمیم برای آمدنت به او چیزی نمیگویم ، میدانم مدتی است دارد آمدنت را برای خودش هضم میکند و من میخوام آزادانه تصمیم بگیرد  ...

او خوب میداند که من دوست دارم مادر شوم ، تصمیمی داشتم که وقتی بهش گفتم کمی ملایمت و نرمی را دلش دیدم گفته بودم  ماه رمضان امسال بچه دار بشویم ، راضی بود در دلش ، میخواست چهل روز روزه بگیرد و تو بعد از آن دردرون من شکل بگیری ولی آن بالایی!!!!(اصطلاح پدرت برای خدا وقتی برای ازدواج با من حرف میزد) انگار این را نمیخواست از همان آغاز 40 روز روزه اش ، حالش بد شد ، بماند اینقدر بدان که ضعف عجیبی بر او مستولی شده ، حتی چند روز از روزه های ماه رمضانش را هم خورد نمیدانم چه حکمتی بود شاید یک روز سر از این حکمت در آوریم ...

به هر حال میدانم حسی در درونش آمده است که با آن درگیر است ، خیلی دوست دارد بیایی و توکلش کم که نه زیاد تر هم بشود ، تعلقش به دنیا زیاد نشود ....

باز هم از پدرت خواهم گفت مرد بسیار بزرگیست ....

روح بلندی دارد ....

استادم است ...

ولی فکر کنم توکل من از او بیشتر باشد ، شاید هم من بیخیالترم نه اینکه با توکل تر...

باید بروم ...

انشاالله دوباره خواهم نوشت .....