اینجا میخوام تجربه خودمو در مورد تغذیه کودک بنویسم  و خوندنش رو به بچه داران و بچه خواهان توصیه میکنم , حد اقل به درد خوندن و باز کردن یه نوع نگاه دیگه به غذا دادن به بچه , بد نیست


میخوام  از تجربه ای که در مورد تغذیه مطهره داشتم ,  بنویسم

من یه چند تا اصل داشتم برای تغذیه دخترک که به چند دلیل یاد گرفته بودمشون

اول : تجربه هایی بود که از دیگران جمع کرده بودم ,  به خصوص مادر هایی که در مورد بچه اولشون خیلی مسائل رو به قول خودشون رعایت کرده بودن (سر ساعت غذا دادن , فقط غذاهای کمکی که دکتر گفته بود رو دادن , له کردن بیش از حد غذا و ... ) و بچه دومشون که دیگه خیلی این قوانین رو براش رعایت نکرده بودن و البته نتیجه بهتری هم گرفته بودن

دوم :  مبحث تغذیه دکتر سلطانی

سوم : بد غذایی کردن هایی بود که از بچه ها دیده بودم , مثلا مادری که تا هفت سالگی به دنبال بچه اش قاشق به دست راه میافتاد و غذا به بچه میداد , ریخت و پاش غذایی حتی برای بچه 10 ساله که به شعاع ده بیست سانت دور بشقابش غذا ریخته بود , مادرهایی که بچه دوم میاوردن و بچه اولشون از لحاظ تغذیه ای کاملا به مادر وابسته بود یا مثلا مادری که بچه دو سال و نیمه اش رو تو مهمونی غذا به دست تعقیب میکرد , ملت هم باید جمع میشدن کف و سوت میزدن تا بچه اینها غذاشو بخوره , کلی امتیاز و جایزه هم قرار میدادن برای خوردن یه قاشق بیشتر (اگه بخوری چی میخریم واست و کجا میبریمت و .. یا مثلا از تو کمد بچه صاحبونه یه اسباب بازی بهت میدیم (در حالی که بچه صاحبخونه بدبخت اشک میریخت که نمیدم ) یا یه اسباب بازی رو از دست یه بچه دیگه به زور میگرفتن به بچه شون میدادن در عوض جایزه یه لقمه بیشتر خوردن !!!!!!!)  

اما اصول من :

اصل اول : بچه تپل داشتن به معنی مادر خوب بودن نیست

 

اصل دوم : استقلال در زمینه خوردن و فهمیدن زبان بدنش که چه موقع گرسنه است و واقعا به غذا احتیاج داره از تپل شدنش خیلی برام مهمتر بود


اصل سوم  : زمان برای شیر دادنش قرار ندم , راس فلان ساعت و اینا , به خود بدنش میسپرم و نیازش , هر موقع خواست بهش شیر بدم , تا خودش زبون بدنش رو بفهمه و بفهمه وقتی گرسنه میشه به لطف خدا شیری براش آماده است که سیرش کنه . بیخود سینه رو از دهنش بیرون نیارم , تا جایی که لازمه شیر بخوره
این البته یه هوشمندی خاصی هم میخواد که یه مادر میتونه بهش برسه که چه موقع بچه اش شیر میخواد , نوع حرکت لب بچه , صدای خاصی که از خودش در میاره , به لطف خدا کمتر موقعی پیش اومد که دخترک گریه کنه و من نفهمم علت گریه اش چیه , سریع میفهمیدم خوابش میاد , گشنشه یا دلش درد میکنه یا ....


اصل چهارم : از همون موقعی که غذا دادن رو به دخترک شروع کردم , یه اصل داشتم اینکه به زور تو دهنش نکنم , قاشق اول رو میذاشتم تو دهنش (این یکی در مورد دختر من واجب بود که به زور باشه چون کلهم اجمعین اهل ریسک کردن در هیچ موردی نبود و باید یه چیزی رو اول تجربه اش رو بهش القا میکردی و بعد تمایلش رو میدی ) , بعد اگه میخواست که ادامه میدادیم غذا دادن رو اگه نمیخواست یکی دوقاشق دیگه هم امتحان میکردم و اگه واقعا تمایل نداشت از غذا دورش میکردم
این مرحله , مرحله سختیه خیلی از والدین نمیتونن این مرحله رو رد کنن , چون فکر میکنن بچه گرسنه میمونه و به هر شیوه ای غذا رو میچپونن تو دهن بچه و تشویق و حرفهای اطرافیان هم در این مورد , والدین بچه رو وادار میکنه که بیشتر تلاش کنن (من شخصا خیلی دعوا میشدم که تو به بچه ات نمیرسی که غذا بخوره )
من از نزدیک سه مورد بچه های هم سن م ط ه ره رو دیدم (دو سه روز خونمون مهمون بودن در حدود ماههای هشت  تا یک سال ) که مثلا بچه رو میخوابوندن رو پا , مامانه دهن بچه رو به زور باز میکرد باباهه غذا رو میریخت تو حلقش
بچه هم فغان و گریه
بچه یک ساله ای که 8 تا دندون داشت , غذا رو براش حلیم میکردن از سه تا صافی میگذروندن بعد دنبال بچه , که یه کاسه بزرگ رو بکنن تو حلقش  , نتیجه این له کردنهای زیاد غذا رو هم من دیده بودم در یکی از اقوام نزدیک که از بس تا دو سالگی غذا رو له میکردن براش , هر غذایی یه کم سایزش بزرگتر بود تو گلوی بچه اش گیر میکرد و تا مدتها اینجور بود


اصل پنجم : از غذاهای خودمون هم به بچه میدادم( این هم تجربه مامان من بود که 7 تا بچه بزرگ کرده بود و از همون اول غذای سفره بهش داده بودن تا غذای کمکی )

اصل ششم  : وقتی دخترک چهار دست و پا رفتن رو شروع کرد یه ظرف غذا براش میاوردم , اولین لقمه رو بهش میدادم , بعد اگه مینشست ادامه میدادم اگه شروع میکرد به رفتن دنبالش نمیرفتم با قاشق میزدم به ظرف غذا اگه میخواست بر میگشت و میومد , اگه نمیخواست میرفت تا حدود بیست دقیقه من همون جای ثابتم مینشستم و میزدم لبه ظرف
این مرحله هم مرحله سختیه , معمولا والدین ظرف غذا به دست دنبال بچه میرن و طفل معصوم فکر میکنه همینجوری مدل غذا خوردن هست که هی برن , هی یه ظرف هم از دنبالشون بیاد و ...

اصل هفتم : وقتی راه هم افتاد , دنبالش نمیکردم برای غذا دادن , وقتی بعد از 5 دقیقه (بعد زمانی که راه افتادن رو شروع کرد ) غذا رو تحویل نمی گرفت ظرف غذا رو میبردم یا غذاشو خودم میخوردم این شد که زمان تصمیم گیری برای خوردنش رو کوتاه کردم که تصمیم بگیره میخواد یا نمیخواد

اصل هشتم : اگه یه طعمی رو دوست نداشت  دیگه نمی گفتم که مثلا این غذا رو اصلا نمیخواد بعد حدود دو سه روز دوباره طعم رو امتحان میکردم و ممکن بود که این بار خوشش بیاد

اصل نهم : خودم رو از کابوس نمودار خلاص کرده بودم که بچه ام روی نمودار باشه یا خیلی بالای نمودار , که البته با این روش من یا روی نمودار بود یا کمی از نمودار پاین تر که البته نگران نبودم , چون اولا این قضیه نمودار به نظر من یه جامعه آماری هستش هم که خیلی شارپ و تیز نیست , قضیه ارث و ژنتیک هم توش اصلا مشهود نیست و نکته مهمش این که من بچه مستقل در زمینه خوردن میخواستم نه بچه صرفا تپل

اصل دهم : دخترک رو خوب میشناختم , مثلا از همون وقتی که اولین دندون رو در اورد , فهمیدم دخترک وقتی دندون در میاره فقط شیر خودم رو میخوره حتی آب هم نمیخوره , بارها و بارها امتحان کردم و دیدم اینجوریه , هر بچه ای موقع دندون در اوردن یه جوری هستش , دختر من  یکی همین مدلی میشد یکی هم اینکه تنظیم خوابش به هم میخورد , بیداریش بیشتر میشد , اما خوشبختانه در اون زمانهای بیداری گریه و بیقراری نداشت , اتفاقا سرحال بود و بازی میکرد حتی اگه مثلا 2 نیمه شب بود , انگار روز بود و این بر خلاف مرامش بود چون کلا شب خواب بود بچه ولی خب علامت دندون در اوردنش بود
.... خلاصه که تو این مدت استرس نمیگرفتم که ای وای نخورد , ای وای الان میمیره

اصل یازدهم : وقتی راه دهنش رو با قاشق پیدا کرد , به خودش یه قاشق میدادم و تو یه محدوده نسبتا بزرگ که رو فرشی مینداختم آزادش میذاشتم که خودش غذا خوردن رو تجربه کنه , یه قاشق دست خودش یکی دست خودم اون به کار خودش مشغول بود لابه لاش من هم با قاشقی که دست خودم بود بهش غذا میدادم

اصل دوازدهم : اینکه من فقط همین یه کار رو ندارم که ساعتها دنبال بچه باشم در طول روز برای این امر شریف  


 نتیجه اش اینه که دخترک با توجه به سنش الان کنترلش رو نحوه غذا خوردنش نسبتا عالیه , خیلی کم غذا میریزه از ظرف بیرون
حدود یک ماهی هست که خودش میگه گشنشه , یا تشنشه و یه مدت هم هست دقیقا خودش میگه ی چی میخواد مثلا مامان دختر مرغ میخوام , نون پنیر یا مثلا کشمش , یا پلو .....


خلاصه به لطف و یاری خدا از نحوه پیشرفت و استقلالش تو این زمینه خیلی راضیم

خدا رو شکر


..................................................................................................................

پ ن 1 : شاید از اون دسته آدمهایی باشین که بگین الان خیلی زود باشه واسه نوشتن این مطلب ولی خب خدا رو شکر من خیلی بیشتر از این حرفها به لطف خدا خوشبینم وهمیشه در مقابل این حرفها که "حالا اولشه , بعدا فلان و غیره " مقاومت میکنم و میگم تا اینجاش خدا لطف کرده و من بعد هم خدا بزرگه و خدا رو شکر همیشه هم خداوند یاریم کرده در امتداد یه کار

پ ن 2 : اینکه اینجا نوشتم تجربه خودمه دلیلش این نیست که لطف خدا رو در این زمینه انکار کنم , بلکه همشه معتقدم خداوند در هر زمینه ای دو جور به آدم کمک میکنه , یه جور اینه که جنس خوب در اختیارت قرار میده (کودک سالم که البته ناسالمش هم حکمت خداست و پله ای برای تکامل والدین که صد البته امتحان و پله ای سخته یا همسر خوب مثلا  ) یه جور دیگه اش اینه که به عقل و ذهنت یاری میرسونه , روحیه جستجو گری و تحقیق بهت میده و ... تا خودت بفهمی و راه رو یاد بگیری