در حال بازی هستی و من هم مشغول کار اومدی میگی "مامان جون چند روزه حرم نرفتیما"

من ماچقلبلبخند

.

.

رفتیم مسجد واسمون چای اوردن , یه دونه قند خوردی با کمی چای , بعدش اومدی نزدیک گوش من میگی مامان جون از اون خانومه بپرس , میگم خب چی بپرسم میگه بپرس دیگه , میگم چی بپرسم میگی "بپرس میشه یه دونه قند دیگه بدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "

من ماچقلبلبخند

.

.

.

هر بار که سفره رو میاریم میگی "یادته مامان جون , افطار میکردیم ........."

من ماچقلبلبخند

.

.

.

سارینا ( از خودش 4 ماه کوچیکتره ) و مامانش و درسا  اومده بودن خونمون , موقع رفتن که رفتیم بدرقه شون تا در رو باز کردن یه هوای سرد اومد تو , موهای سارینا بازه

میگی هوا سرده , سارینا یا باید کلاه بپوشه یا روسری , آخه سردش میشه

من ماچقلبلبخند

..............

جملات سوالی هم کم کم داره شروع میشه

اینقدر خوب از قیدها استفاده میکنی , اینقدر خوب همه اعضای فامیل رو با بچه هاشون و نسبتهاشون خوب میشناسی (مثلا کی همسر کی هست یا کی بابای کی هست ) , اینقدر قشنگ و روون حرف میزنی که هر کی میبیندت و باهات هم کلام میشه میگه از بچه 4 ساله هم بهتر و به جا تر صحبت میکنی

................

شیرین زبون , بلبل زبون مامان

خیلی دوست داشتنی هستی

خیلی

همیشه خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود تو , به خاطر نعمتهایی که بهت داده , نعمتهایی که اگه بخواد میتونه به طرفه العینی ازت بگیره , ازمون بگیره

کاش در مقابلش تسلیم محض بودم

خدایا کمکمون کن در امانتی که بهمون عطا کردی خیانت نکنیم

....................................................................................................................

پ ن 1 : بعضی وقتها فکر میکنم شاید خوب صحبت کردن تو و روون بودن و به جا بودن حرفات (تو این سن ) به خاطر اینه که تو تموم مدت بارداری سخنرانی گوش میکردم و بعد ازدنیا آمدنت تا همین حالاها

 پ ن 2 : فقط یه مادر میتونه این ذوق های مادرانه بفهمه , یا کسی که سنسورهای مادرانه اش فعاله , وگرنه قصه میشه قصه قربون دست و پاهای بلوریت