خب به شکر الهی ماموریت دوست داشتنی "شیر دادن " و "واسطه مستقیم رزق الهی " بودن ما تموم شد و الان میتونم به لطف خدا پست "از شیر گرفتن کودک " رو بنویسم

.........................................................................................................................

خیلی دوست داشتم قبل دو سالگی دخترم رو از شیر بگیرم , دنبال یه فرصت بودم یهویی به ذهنم اومد , که 25 ذی حجه که سالروز قمری تولد دخترم هستش , فرصت خوبیه برای از شیر گرفتن هم دو سال تموم میشه (قمری البته ) هم قبل دوسالگی گرفتمش و به مرادم میرسم (البته اینها همه دلخوشیهای شخصی بود و اصلا اصلا مهم نیستن همینجوری برای اینکه بعدا بتونی تو ذهنت یه چیزی رو به یاد بیاری )

از حدود ده روز قبل از شیر گرفتن , به دخترک گفتم که قراره می می به زودی تلخ بشه و خلاصه روز شمار معکوس گذاشته بودم و هر روز بهش یاد آوری میکردم , خودش هم میگفت دیگه , ولی خب در واقع نمیدونست قراره این اتفاق واقعا بیفته(اون موقع این آمادگی رو با ترس و لرز درونی خودم انجام میدادم و از تاثیرش مطمئن نبودم )

البته از دو سه ماه پیش هم بچه های اطراف رو مثال میزدم که چون بزرگ شدن دیگه می می نمیخورن , البته دخترک زیر بار نمی رفت و میگفت "مامانشون یه ذره بهشون میده مامان جون " و کلی دل ما رو میبرد این جمله اش

بعد روز شنبه 20 آبان همون 25 ذی حجه قبل از بیدار شدنش از خواب بلند شدم و غسل زیارت کردمو , یه کلپوره دم کردم (بوی تلخیش تموم خونه رو گرفت ) و بعد واسش حلوا درست کردم (چون عاشق حلوا هستش ) و ناهار پزیدم و انار دون کردم و بعد سوره یس بهش خوندم و ثواب خوندش رو به حضرت علی اصغر تقدیم کردم (تو ریحانه بهشتی نوشته بود ) و این انار ها رو تو کیف جاسازی کردمو و وقتی دخترم بیدار شد و کمی شیر خورد با هم آماده شدیم و رفتیم حرم امام رضا (ع) , اونجا کلی چادر سر کرد و بازی کرد و نماز خوند و مورد لطف اطرافیان (با انواع شکلاتها ) قرار گرفت و بعد هم هی بهش میگفتم بیا می می بخور (میخواستم آخرین می می در حرم باشد ) که البته خیلی تمایلی نداشت به خوردن ولی بالاخره خورد

و بعدش انار ها رو بهش دادم و در حین خوردنش باز هم یس خوندم و از خدا خواستم که این مرحله رو براش آسون کنه

بعدش هم اومدیم تو خونه البته , تو راه که با اتوبوس میومدیم خوابش گرفت و طبق عادت قدیمیش که با می می میخوابید , کمی می می خورد و خوابید و این شد آخرین می می دخترک

خونه که آمدم همچنان خواب بود

وقتی بیدار شد بازی کرد و خلاصه مشغول بود , مدتها بود که دخترم فقط موقعی که میخواست بخوابه می می میخورد و به ندرت میشد که موقع بیداری هم تقاضا کنه و اگر هم میخورد اونقدر زیاد نبود , خلاصه وقتی که تقاضا کرد و گفتم که امروز همون روزیه که می می تلخ شده و دیگه اگه بخوری حالت بد میشه , زد زیر گریه و گفت نه تلخ نشده گفتم چرا (رفتم از اون آب کلپوره های تلخ گذاشتم رو می می ) بهش گفتم بخور در حالیکه گریه میکرد گفت نه نمیخورم تلخ شده , برو بشور گفتم حتی اگه بشورم هم باز تلخه چون شیر که توی می می هستش تلخ شده

خلاصه بچه امتحان هم نکرد (این خصوصیتش بر میگرده به همون با احتیاط بودن زیادش که خیلی تو وبلاگ بهش اشاره کردم و گفتم که از بابا جونش به ارث برده و از مواضع خطر احتراز میکنه )

گفت قصه بگو تا بخوابم

و خلاصه قصه شد جانشین می می و چقدر خوب بود که من از 4-5 ماه پیش قصه گفتن رو شروع کرده بودم

خلاصه خوابید و شب هم بیدار نشد , تا 5 صبح که باز هم گفتم می می تلخ شده و با قصه ادامه خوابش رو رفت

تا دو سه روز هر هر وقت خوابش میگرفت فیلش یاد هندوستان میکرد و ما هم میگفتیم تلخه و خودش هم میگفت "می می میخوام ولی تلخ شده اگه بخورم حالم بد میشه "

و دیگه گریه نکرد برای خواستن

البته سعی میکردم خسته اش کنم تا راحت بخوابه , اون دو سه روز هم پدرش برای کار به تهران رفته بود و بچه پیش خودم بود مدام که البته از نظر من خیلی هم بهتر بود چون اینجوری میفهمید از "می می" گرفته شده و نه از "مامان"

خلاصه به لطف خدا خیلی سخت نبود و نرم و آروم قضیه فیصله یافت ...

نکته ها :

1. بهتر بود چندی قبل این عادت شیر خوردن موقع احساس خوابش رو ازش میگرفتم البته من دوست داشتم وقتی میخواد بخوابه شیر بخوره , حس خوبی داشت وقتی داشتم شیرش میدادم و قصه هم همزمان میگفتم و آروم خوابش میبرد ولی خب شاید اونطوری کمتر اذیت میشد (البته در ظاهر اذیت شدنش رو خیلی نشون نداد ولی شاید در باطن شد )

2 . اون انار و خوندن سوره یس و اینها رو فلسفه اش رو نمیدونم (مثل خیلی چیزهای دیگه ) ولی شاید علاوه بر تاثیرات مستقیمی که نمیدونم , تاثیر اصلیش بر مادر باشه که مقدمات آماده اش میکنه برای جدا سازی

3 . گفتن صبر زرد اگه بچه بخوره بده که البته من تحقیق کردم در اون مقدار کمش مشکل زا نیست که البته دختری ما همون کلپوره رو هم امتحان نکرد و دیگه لب نزد به می می وقتی شنید تلخ شده

4. تو این مدت خیلی دوست داشتم باز هم بهش شیر بدم , هم حس خوبی داشت و هم میبینی تو که میتونی چرا این کار رو نکنی وقتی طرف متقاضی هم هست ولی خب ابنها همه یه وسوسه است و باید بر این وسوسه ها غلبه کرد و خدا رو شکر غلبه کردیم

5 . شاید اگه آدم بتونه به تدریج از شیر بگیره بهتر باشه , که البته من میدونستم خودم آدم این کار نیستم

دیگه نکته ای یادم نمیاد اگه اومد اضافه میکنم

...........................................................................................................

پ ن : بیشتر دوستان ما در این وبلاگ تاره شیر دادن رو شروع کردن , حالشو ببرین

خیلی حس خوبی داره

پ ن 2 : یکی از قشنگترین نگاههای عالم همین نگاه کودک در حال شیر خوردن هست به مامانش مثل عکس بالا , لذتش رو هیچوقت یادم نمیره ان شاءالله