- شب قبل از خواب چند تا قصه براش میگم , بعد خودم رو میزنم به خواب , خودش شروع میکنه برای خودش قصه گفتن , مثل قصه های من , یا ترکیبی از اونها , وسطش هم هی سرش رو میاره جلو و محکم بوسم میکنه و من توی دلم پر میشم از ذوق و شادی

 

- با قابلمه هاش برام مثلا غذا درست میکنه , بعد میگه مثلا من مامان جونتم , من مامان مهربونتم , یه کوفته واست درست کردم , توش زرشکم ریختم که خیلی خوشمزه باشه .... و من قلب

 

- با هم قایم موشک بازی میکنیم , نرمش میکنیم , غرق شادی میشیم و خنده

 

- نماز که میخوام بخونم , سریع جا نماز و چادرش رو میاره کنارم , میخونم و میخونه آخرش یه صلوات میفرسته , کامل و جامع با وعجل فرجهمش , و برای ما دعا میکنه , دعایی که یادش دادم , خدا جون کمک کن باباجون و مامان جون بنده های خوبی باشن

 

- کشوی لباساشو هی میریزه بیرون , هی اینو میپوشه هی اونو میپوشه , پریروز دیدم یکی یکی اورده داره با دقت تاشون میکنه , همونجور که من تا میکنم یعنی کلی ذوقمرگ شدم با دیدن این تا کردن قشنگش , کاملا مرتب, اول صافشون میکنه , بعد آستینها رو یکی یکی جمع میکنه رو سینه لباس بعد تای دوم و سوم

 

 - قرآن میخونم , میدوئه قرآنش رو میاره و یه چیزهایی میخونه , من یه قرآن کیفی کوچیک دارم , م ط ه ره هم دوست داشت داشته باشه , یکی براش تهیه کردم , چند ماهی هست که قرآن کوچیکش رو وقتی قرآن میخونم میره میاره و با هم میخونیم , یه حافظ کوچیک هم داره , وقتی کتابهای دیگه هم میارم میره یه کتاب قصه های حسنی که قطور هست رو میاره ( که از نظر ضخامت شبیه کتاب من باشه ) و اون هم شروع میکنه به قصه گفتن از روی شکلاش

 

دخترک داستان شنگول و منگول رو اجرا میکنه جای تموم شخصیتها با صدای کلفت و نازک حرف میزنه

گرگ با صدای نازک و کلفت , مامانشون , بزغاله ها , حبه انگور

آخرش هم تو رودخونه خیالی غرق میشه

 

 

ذوق های مادرانه تمامی ندارند