خب خیلی وقته اینجا به روز نشده

درگیر بودیم با مسافرت و تمیزی خانه و این حرفها

فردا هم اگه خدا بخواد میخوایم بریم کمک مادر همسری برای خونه تکونی

واسه همین بهتر دیدم همین امشب که سرم خلوت تره  یه پست نمیچه ای بذارم و برم

دخترک خوبه

خوب خوب

و این از فضل خدای مهربون منه

مسافرت هم به لطف خدا خوب بود

هر چند هر روز می گفت مامان بریم خونمون دیگه (البته وقتی بیکار می موند و هم بازی نداشت یا از بیرون می خواستیم بریم خونه مامان اینا )

براش توضیح می دادم که راه دوره و این حرفها میگفت "خب بغلم کن پیاده بریم ، زود می رسیم "

فکر کن مشهد - اراک رو پیاده بیای

به لطایف الحیلی از روش حواس پرت کنی استفاده می کردیم و برش می گردوندیم به حال خوبش

اونقدر هر جا می رفتم شیرین زبونی می کرد و حرف می زد که همه عاشقش شده بودن ، همه اذعان می کردن خیلی بزرگتر از سن خودش میزنه (از نظر جثه نه ها از نظر بیان و منطق حرف زدن )

اینکه ما همه مشکلات رو به روش گفتمان حل می کردیم و کار به دعوا نمی کشید و این حرفها، برای همه بینندگان مذاکرات ما عجیب بود و میگفتن تو چه جوری میتونی راضیش کنی با حرف

یکی از خوبیهای دخترک اصلا همین گفتمان پذیری و منطقی بودنشه

گاهی پیش میاد نتونیم همدیگه رو متقاعد کنیم ولی به ندرت پیش میاد، اون هم با رضایت قلبی یکی از دو طرفین و یا با همان روش پرت کردن حواس با یه موضوع دوست داشتنی برای مطهره

دخترک دختر با احساسیه

خیلی زیاد

اینقدر که مثلا تنهایی یه کارد یا یه قاشق رو هم در یه جا تاب نمیاره ، سریع یا براش یه خواهر برادر پیدا میکنه (یکی اندازه همون شی مورد نظر ) یا یه بزرگترش رو به عنوان مامان و اینقدر این تنها بودن اولیه و این تنها نبودن ثانویه رو با احساس برات تعریف میکنه که نگو

در راستای همین احساسی بودن ، بوسیدن بسیار من در طول روز و به خصوص موقع خوابه، یعنی تا کلی بوسم نکنه و چندین بار یادآوری نکنه مامان جون دوستت دارم ، خیلی دوستت دارم و آخر سر دستاش رو روی گونه هام نذاره خوابش نمی بره

یکی از نکته های طنز این سفرمون این بود که از هر شی (شما تصور کنین حتی یه ملاقه، یه دستمال، یه بشقاب، یه عروسک ، یه ....  ) یه کوچیک پیدا میکرد یه بزرگ

میگفت این بچه اشه اون مامانشه ، باباش هم شرکته

دیگه شده بود سوژه خنده برای خاله ها و داییها و بچه هاشون

شب هم موقع خواب تا اسم همه دوستان و فامیل علی الخصوص دختر عمه محبوبش"نازنین زهرا"  و عمه ملیحه اش رو نام نمی برد که دلش واسشون تنگ شده ،

خوابش نمی برد

قطار رو هم بعد از بار 16 بار سوارشدن از ابتدای عمرش تا حالا (با احتساب دوران بارداری) بالاخره خوب خوب درک کرد و فکر نکنم دیگه فراموشش کنه

کلا سفر خوبی بود

باباییش بعد 18 روز اومد و با اتوبوس تشریف بردیم تهران و دو روز هم اونجا موندیم و بعد هم در میان ریلهای برفی و 16 ساعت بودن در قطار از تهران به مشهد رسیدیم .

 

این بود سفرنامه کوتاه دخترک ما

فعلا همین برای خالی نبودن عریضه