کوچیک که بود بغلش می کردم و می رفتیم بدرقه باباش مراسم خداحافظی رو که به جا می اوردیم و بابا که می رفت بلند بلند بابایی رو دعا می کردم که خدایا باباجونی رو خودت حفظ کن و کمکش باش

بعد ها تصمیم گرفتم که دعاهام رو فارسی کنم که دخترم تا حد ممکن اونها رو بفهمه (هر چند که همون غارسیش هم خیلی قابل فهم نبود ولی خب ... )

اولین دعایی که به دخترکم یاد دادم این بود که بگه "خدایا کمک کن بابا جون و مامان جون بنده های خوبی باشن "، بعدها اسم خودش رو هم به لیست اضافه کردم

برای مادرجونهاش هم دعا میکردیم و برای بعضی نزدیکانی که می شناخت ....

حالا دعا انگار بخش جدایی ناپذیری از دخترم شده

کنارم که نماز میخونه بعدش همون دعاها رو میکنه

یا وقتی حرم می ریم

عمه مطهره بارداره، به مطهره گفتیم که چند وقت دیگه نازنین زهرا داداش دار میشه

میگه مامان جون برای من یه داداشی میاری

میگم دعا کن که خدا بهمون نی نی بده یا خواهر جون یا داداش جون

حالا خودش به اون دعاهاش اضافه کرده این دعا رو

یه بار هم دیدم که داشت از یه جای سخت بالا می رفت دیدم داره یواش می گه "خدا جون کمکم کن نیفتم"

نزدیکیهای خونمون یه خونه هستش که چندین ساله یکشنبه شبها به یاد امام زمان و با آرزوی ظهورشون مراسم داره، حدیث کسا میخونن و سخنرانی و ذکر مصیبت و دعا و در پایان شامی ساده (هرگز این برنامه یکشنبه شبها تو این سالیان قطع نشده )، تو روزهای اعیاد مراسم ویژه برای خانومها داره و توی ایام محرم هر ده شب اول رو همین مراسم هستش و حالا هم 5 شب به عنوان دهه فاطمیه

گاهی توفیق دست میده و میریم مراسمشون، دخترک عاشق قسمت دعایی پایان مراسم شده همه دستاشون رو بالا میارن و 40 بار میگن اللهم عجل لولیک الفرج دخترک می ایسته و تاجایی که میتونه دستاش رو میاره بالا و گاهی زمزمه میکنه

هر بار میخوایم بریم میگم آماده شو بریم خونه اقای خواجوی استقبال میکنه و میگه میخوام بریم "اللهم عجل لولیک الفرج " بگیم

مثل امشب

.....

خدایا دعای دخترم رو مستجاب کن که بنده های خوبی برات باشیم و همین دعای آخرش در حالی که آماده باشیم براش

 

مطلب مرتبط : دخترک و خدا