تو دو پست قبل یه سوالی گذاشته بودم که دوستان جوابهایی دادن

البته من سعی کردم که بگم بدون اشاره به امر به معروف و فقط با اشاره به داستان شکل بگن چی جوری این داستان رو برای مطهره که دو سال و 5 ماهشه (البته اون موقع حدودا 2 سالش بیشتر نبود که من برای اولین بار داستان رو تعریف کردم ) تعریف میکنن ولی جوابهایی که گرفتم اون چیزی که میخواستم نبود

یه چیز خوب ولی یاد گرفتم و اون این بود در این مواقع میتونم از مطهره سوال کنم که خودش چی فکر میکنه و این روش خیلی خیلی خوبی هستش

که آدم بفهمه تو کله این کوچولوها چی می گذره ، گاهی در مورد چیزهای دیگه سوال کردم و واقعا جوابهای بامزه و با نگاه قشنگی دریافت کردم

 

بگذریم ....

من داستان رو اینجوری تعریف می کردم که یه پسری عروسک این دختره رو از دستش کشیده و گفته مال منه ، دختره هم خیلی خیلی ناراحت شده و گریه کرده و بعد یه پسر خوبی اومده و با اون یکی پسر حرف زده که نباید عروسک دختره رو بدون اجازه بگیری و پسره هم عروسک رو به دختره برگردونده و دختره هم خوشحال شده

(البته هیچ اشاره ای به اون فرشته نکردم چون نمی دونم در مورد اون فرشته صحبت کردن چقدر درست باشه ، به خصوص که بال داره و تصویر درستی از فرشته به بچه نمیده )

بعدش با تاکید می گفتم آدم نباید بدون اجازه وسایل دیگران رو برداره و اینا ....

یه روز که یه مهمون داشتیم (یه مادر و فرزند ) که روش تربیتی که با بچه اش داشته رو می پسندم (پسرش 5 سالشه و خیلی رفتار قابل قبولی داره در مورد مسایل )

وقتی به مطهره گفت این کتاب رو واسش تعریف کنه و به این صفحه رسید ، مطهره دقیقا همون حرفهای من رو راجع به داستان زد ولی اون گفت که اون دختره هم کار بدی می کنه که گریه می کنه ، باید بگه لطفا عروسک من رو بده و ..... گریه کردن هم کار خوبی نیست

من تا اون موقع این جوری فکر نکرده بودم ، یعنی رو حساب منطق فکر نکرده بودم که کار گریه کردن دختره هم کار خوبی نیست ...

از اون به بعد داستان رو وقتی تعریف می کردم می گفتم که دختره هم نباید گریه کنه و ....

حالا خود مطهره دقیقا شبیه این دختره است ، یعنی خودش خیلی تو خونه دیگران اهل اجازه گرفتن هستش و معمولا به چیزهای دیگران دست نمی زنه و ....

تو خونه خودمون هم وسایلش رو معمولا به دیگران میده ، اگر هم دوست نداشته باشه به دیگران اسباب بازی بده ، وقتی من بهش بگم وسایلت رو به دوستات بده معمولا مشکلی با این قضیه نداره ولی وای به روزی که وسیله اش رو به کسی بده و بعد به اون طرف بگه که وسیله رو بهش برگردونه و اون بچه بگه که "مال منه " یعنی انگار یه بمب تو وجود مطهره می ترکه چنان گریه ای می کنه که نگو ، مثل کسی که یه پارچ اب داغ ریخته باشن روش با همون سوز و گداز .....

چند وقتی هستش که زوم کردم بهش بگم وقتی کسی چیزی که مال خودش نیست رو بهش نمی ده

اول بهش بگه لطفا بده ، یا بیا با هم دیگه باهاش بازی کنیم

یا اینکه چند دقیقه صبر کنه و بره سراغ بازی دیگه و یا نهایتا اگه هیچ کدوم نشد بیاد به من بگه تا پا درمیونی کنم .....

منطقس قبول کرد ولی در عمل سه چهار باری مثل قبل برخورد کرد تا اینکه

 بالاخره دیروز موفق شد در یه همچین موقعیتی اون جیغ بنفش رو نکشه و به اون طرف یه کم توضیح بده و نهایت بیاد به من بگه ....

خلاصه

من فهمیدم که معمولا تو موقعیتهای این چنینی و یا موارد مشابه ، قضیه همیشه دو طرف داره و بهتره برای حل کردن موضوع به دو طرف و راهکارهایی که دارن فکر کنیم و از یه طرف دفاع نکنیم

به خصوص اگر فکر می کنیم مظلوم هستن

دفاع کردن از مظلوم خیلی کار درستی نیست ، باید بهش یاد بدیم چه جوری از حق خودش دفاع کنه

به عینه آدمهای بزرگی رو دیدم که مثلا سی سال سن دارن ولی چون همیشه از کوچیکی قید مظلوم رو سرشون بوده ، حالا انگار واقعا باورشون شده که مظلومن و این رو صفت مثبتی در خودشون می دونن

و دیدم با همین نگاه مظلوم نسبت به خودشون گاهی خیلی هم ظالمانه با دیگران رفتار میکنن با حق های بیجایی که به خودشون میدن

خلاصه خیلی خیلی کار ظریفی هستش این قضیه

البته اگه مطهره یه کم دیگه بزرگتر بشه من سعی می کنم پای خودم رو از ماجرا بکشم بیرون و تا وقتی جریان خیلی حاد نشده هیچ دخالتی نکنم و فقط دورا دور ناظر موضوع باشم (طوری که خودشون نفهمن ) و حل کردن موضوع رو به خودشون بسپارم

قصدم اینه که کم کم به این سمت و سو حرکت کنم

.....