گفته بودم گلی جون و نخودی رو بافتم تا دخترم خیال الهه رو از سر بیرون کنه ، اول ها گلی جون و نخودی براش خیلی جذاب بودن (در کنارش الهه رو "نیست" کرده بودم ) اما روزی نبود که سراغ الهه رو نگیره ولی خب خیلی زود دوباره با همون گلی و نخودی سرگرم میشد

البته وقتی چادر الهه رو سر گلی جونش میکرد که نماز بخونه ، شاکی بود که این چادر براش بزرگه و اینا

بعد چند روز الهه رو بهش برگردوندم ، عشقش بهش مضاعف شد

حال آدمی که عزیزترین کسش مرده باشه و یهو بعد چند روز ببینه زنده شده و کنارشه

تا اینکه مهمونهای پست قبلیمون اومدن و یه عروسک براش اوردن که چون پسر بود ، بابایی اسمش رو "محمد" گذاشت

محمد رو خیلی دوست داشت

دوباره الهه رو ناپدید کردیم

ولی محمد چنگی به دل مطهره ما نمی زد به خصوص که موقع نماز نمی شد چادر سرش کنه و وقتی میخواستیم مسجد بریم واقعا دلش برای الهه تنگ میشد

یه شب خیلی ناراحت بود ، می گفت " مامان جون من آخه مامانشم پس دخترم کو ؟"

دو سه روزی طول کشید که با "محمد" و "بی چادری اون " کنار اومد

با خودم درگیر بودم بابت الهه ، البته خودم اینقدر مصر نبودم تو این داستان ولی پدرش مصر بود که خوب نیست اینقدر به یه عروسک که شباهتی به خودش نداره (مو بوره و چشم سبز ) دل ببنده ولی من می گفتم که این قضیه موندگار نیست و اینجوری ما عطشش رو بیشتر می کنیم

موند تا شب "لیله الرغایب " ، وقتی داشتن اذون مغرب رو می گفتن به مطهره گفتم که "دعا" کنه و اون هم طبق معمول اول همه گفت " خدایا کمک کن مامان جون و باباجون بنده های خوبی باشن " و بعد برای مادرجونها و خاله ها و .... بعدش هم گفت "خدا جون کمک کن الهه پیدا بشه "

اونجا بود که دیگه دخترم رو به آرزوش رسوندم

و الهه ای که بر اثر تو ماشین لباسشویی انداختن بی سر و بی پا شده بود رو اوردیم و تعمیرش کردیم و چادر سرش کردیم و باهاش نماز خوند و بعد اون "محمد" رو گذاشتیم تو جعبه و برش داشتیم و جالبه که اصلا حتی یک بار هم سراغش رو نگرفت و ایضا سراغ گلی جون و نخودی رو

و حالا دوباره الهه شده است رفیق گرمابه (البته حموم نمی بریمش ) و گلستان و ایضا مسجد و حرم مطهره

این شد که پروژه ما با شکست روبرو شد

میخواستم ننویسم این پست رو ولی دیدم باید بنویسم که همه چیز اون جور که ما میخوایم پیش نمی ره اصولا

پ ن : عکس مربوط به قبل از اجرای کل پروژه است