دخترک را روز عید ، صبح زود بردیم پارک

خلوت بود ، کلی بازی کرد

راه برگشت ، پاچه های شلوارشو بالا کردیم و گذاشتیمش توی آب ، کنار یکی از استخرهای کوچک پارک کوهسنگی ، بعد بابایی ، گذاشتش روس سنگ بالایی استخر که ازش فواره کوچیکی می جوشید ، تشویقش کردیم بره وسطو به آب فواره دست بزنه

دست نمی زد

دوباره گذاشتیمش پایین

دوباره بالا

بابایی دست به کار شد ، پاشو گذاشت لبه سنگ و دستش رو رسوند به فواره وسط ، اما به سختی ، فاصله کمی زیاد بود

پاش سر خورد

افتاد تو استخر

و مطهره هم به دنبالش با صورت افتاد توی استخر

بابایی زود برش داشت و گذاشت روی شونه اش

غرق خون بود

بابایی هم خونی شد از خون دخترک

من اما فقط "یا صاحب الزمان ادرکنی " می خوندم در دل و زبان

رحم کرده بودن بر ما

جای شکر بسیار گذاشته بودن برای ما

سه تا دندون دختر شیرین زبونم شکست و از جا کنده شد و لبش چاک خورد

می شد اصلا نباشه دیگه

تموم عصر به حرفمون گوش کرد و گریه نکرد که چاک لبش بیشتر باز نشه

حرف کم زد که زخم عمیق تر نشه

...

الان از بیمارستان آمدیم

سپرده بودمش به صاحب الزمان

صبحی بعد از اینکه خونه رسیدیم خوابش برد

گفته بودم خودتون آرومش کنین

ما بلد نیستیم

ما کسی نیستیم

و آروم بود عجیب

گریه می کرد اما نه اونجور که باید

صورتش و شیرین زبونیهاش ترحم انگیز شده بود 

دل همه ریش می شد که نگاش کنن

شب خوابید

من هم

بابا اما بی تاب بود

هر از گاهی می دیدم که داره راه میره و بی تابه

می گفت ببریمش دکتر

من اما سپرده بودم

دخترک تب هم کرده بود

غذا هم نتونسته بود بخوره

گاهی ناله می کرد

.....

بالای سرم نشست

همسری ببریمش بیمارستان

قسمش دادم نه

سپرده بودم آخه به امام زمان

قران باز کردم

نوشته بود "سنت خدا را تغییری نیست"

گیج بودم

بی تابیهای پنهان بابایی ، دل سپردن خودم

دخترک دکتر رفتن دوست نداره ، صبحی هم که نشونش دادیم ، دکتر نتونست دهنش رو نگاه کنه بس گریه می کرد و بی تابی

می ترسیدم ببرمش بیمارستان بس گریه کنه ، چاک لبش عمیق تر بشه و بخیه از یکی احتمالی به چند تا برسه

وضو گرفتم

گفتم خدایا دلم رو قرص کن

پیامی ، آیه ای چیزی بنداز در دلم

انداخت

اگر قرار باشد اتفاقی بیفته ، چاک لب عمیق تر بشه یا هر اتفاق دیگه ای هم اینجا میفته هم توی بیمارستان

پس برو به خاطر دل بابایی

و خودم به خاطر دیدن بیمارهای دیگه در بخش سوانح ، برای عبرت گرفتن

فقط به همین دو نیت

قرص و محکم رفتم

با همون ذکر

"یا صاحب الزمان ادرکنی "  به تو سپردم

بردیمش

دکتر نگاه کرد

گفت احتیاج به بخیه نیست برای لب

برای دندانها هم که کاری نمیشه کرد

ببریدش

آروم شد بابایی

من هم

از آروم شدنش

گفت وظیفه داشته

این همه شرح "جاهدوا" من بوده تو این اوضاع

....

حالا بابایی و دخترک خوابن

و من سرشار از سپاس و شکر

می شد خیلی بد باشد

............................................................................................................

چه خوب شد دیشب اینجا رو خونده بودم

باور می کنی دیشب تا صبح تموم جمله ها توی وجودم رژه می رفت

و چه بهنگام بود خوندش

آرومم کرده بودن جمله ها امروز

و صبح اینجا را

"یا صاحب الزمان ادرکنی "

"یا صاحب الزمان اغثنی "

..........................................................................................

عیدی من تولد دوباره تو بود دخترم

دختر عزیز من

روزی چند بار شکر وجودت رو میکردم جلوی روی تو

که خدایا ممنون که بهم دختر خوب دادی

خدایا ممنون که بهم دختر گل دادی

حالا بیشتر شکر می کنم

.............................................................................................

آقا اجازه دارم دعا کنم

اجازه دارم بخوام

که حالا که نگهش داشتی برای "خودت " نگهش دار

برای "یاوری خاصت "

آرزوی بلندی است

ولی اگر همین رو نگم از وجودت چی بخوام

جر اینکه ما رو جمیعا مورد الطاف خاصه حضرتت قرار بدی

"یا صاحب الزمان ادرکنی "

میدونی که پیله ام

من این ذکر رو یاد گرفتم و تا خدا نخواد ولش نمی کنم

دستم را از دامان مهر خودت کوتاه نکن

.............................................................................................................

پ ن :لینکهایی که گذاشتم ارزش خواندن خیلی داره

 از متن اول اینها یادم میومد

وقتی صورت پر خون مطهره رو دیدم

فورا اینها در ذهنم رژه رفت

هرکه در این بزم مقرب تر است – جام بلا بیشترش میدهند!

ما مردمانی هستیم که یک خار در پای فرزند خود را به خدا نمی بخشیم اما سر فرزند یک امام بر سینه اش را بر همین یک مصرع می توانیم سپری کنیم.

و عصرش این :

بناست بعد این همه پابرهنه پیمودن در خارستان، برسم همانجایی که بودم؟ نه خانی آمد نه خانی رفت؟