معمولا شبهای احیا رو خونه می مونم

ولی یه همسایه داریم که سالهاست یکشنبه شبها مراسم دعا و سخنرانی داره و شام میده به خاطر امام زمان

دو سالی هست که خبر دارم مراسم احیا هم برقراره

شب بیست و یکم که می خواستم برم ، خبرش رو به مطهره دادم

کلی خوشحال شد

مراسم های اونجا رو خیلی دوست داره

چون توش کلی بچه هست و صاحبخونه محترمش هم وجود بچه ها رو اونجا کاملا به رسمیت می شناسه

اما مطهره چون اون روز دیر بیدار شده بود ، خیلی زود خوابش برد یعنی ساعت 9 شب

و من ساعت 11 تنهایی رفتم خونه همسایه

اونجا ذهنم پیش مطهره بود ، دوست داشتم اونجا بود

انگار این قاعده مادرهاست ، یا حضورا پیش بچه هان یا ذهنشون پیش بچه هاشونه

اونم برای منی که از وقتی مطهره به دنیا اومد دوست داشتم همه جا با خودم ببرمش

اصلا ذوق داشتم که همه جاها رو با خودم ببرمش

حس میکردم که باید باشه ، همه رفتارها و همه جاهای مختلف رو ببینه

مخصوصا چنین جاهایی رو

درسته که مراسم ها با وجود مطهره مثل قبل نبود و تموم توجه و تمرکزم به مطهره بود ولی من تعریفم رو از حس و حال عبادت تغییر دادم

و دیگه وضعیت جدیدم رو با اون بودنهای قبل تو حرم و مراسم ها مقایسه نمی کردم

 اون زمونها که تو مسجد خوب دانشگاه صنعتی اصفهان اون هم حس و حال عرفانی بهمون دست میداد و من اصلا وجه تمایزش رو با جاهای دیگه ، جوون بودن ادمهایی می دونستم که تو جمع حاضرن و مهم تر از اون که صدای هیچ بچه ای فضای معنوی مجلس رو به هم نمی ریخت

ولی حالا تعریفم از بودن در چنین مراسمی عوض شده ، دلم برای اون حال و حس تنگ میشه ولی

میدونم همه اش همون نیست

و من اون شب از نبودن دخترم دلتنگ بودم

حتی برای مدام سوال جواب کردنهاش

و برای یک ریز حرف زدنش

حالا از دیدن و بودن اون همه بچه که هر کدوم یه گوشه مجلس کاری می کردن ، حتی خوابیده بودن کلی تو دلم ذوق داشتم و برای حیات طیبه و محبت و معرفت به قرآن و ائمه داشتنشون دعا می کردم

و این یکی از تغییرات اساسیی هستش که بعد مادر شدنم در من ایجاد شد  

  ...............................................................................................................

پ ن :عکس مسجد با صفای صنعتی اصفهان