67 . دخترم و دیگران

شاید یکی از قسمتهای سخت در تربیت فرزندان ، کنترل و صاف و صوف کردن رفتارهای دیگران باشه

یعنی چی مثلا :

یعنی مثلا تو خونه خودتون حرف بد نمی زنین ، مقایسه نمی کنین ، دروغ تابلو نمی گین ، وعده سر خرمن نمی دین و اینا .....

ولی خب دیگران به راحتی این کارو میکنن

اوایل خیلی ناراحت میشدم ، مثلا کسی با وعده شکلات دادن و اینا از مطهره میخواست شعر بخونه و بعدش هم به وعده اش عمل نمی کرد

خب راههای دیگه ای هم داشت ، مثلا اگه یه مدت میگذشت و روابط صمیمانه ای برقرار میشد ، مطمئنا بدون این وعده هم شعر میخوند ، لارم نبود از این ترفتد کثیف استفاده بشه

یا مثلا :

بخوان به دختر عموش بگن ، مطهره اینجور اینجوره تو چرا اونجور نیستی (یه مقایسه به نحو بد )

یا مثلا مطهره به راحتی میره خونه مادر بزرگش ، اگه بهش کار بگم که فوری تر میره بالا ، مثلا بگم این کاسه مادر جون رو براش ببر ، فورا میبره

ولی مثلا وقتی حسابی سرگرم بازی هستش یا فعلا انگیزه زیادی برای بالا رفتن نداره بهش بگن نازنین زهرا (دختر عمه اش که عاشقشه ) بالاست ، پس زود بیا بالا

در صورتیکه اون اصلا بالا نیست و این ترفندی هستش برای اینکه همه چیو ول کنه و با شوق بره بالا

در صورتیکه واقعا نیازی به این دروغ نیست ، خیلی راحت تر این حرفها هم میشه بردش بالا

یا مثلا بهش بگن اگه نخوابی اقا دزده میاد میبردت (در صورتیکه تو خونه هرگز اسم اقا دزده رو نبردی )

یا مثلا وقتی سر ذوق میان از کاراش بهش بگن "پدر سوخته "

......

اوایل از این کار دیگران اصلا خوشم نمیومد ، مدیریتش رو هم نمی دونستم

ولی الان پذیرفتم که خیلی از آدمها از راههای بسیار ساده که اصلا هم اخلاقی نیست در مطیع کردن بچه ها استفاده میکنن

این پذیرش خیلی بهم کمک کرد ، حالا بدون اینکه خشمم خیلی مشخص باشه همون جا ، یا بعدش به طرف میگم که لازم نیست این کارو بکنه ، روشهای بهتری هم هست

برای مطهره هم بعد توضیح میدم که طرف شوخی کرده (نمیگم دروغ گفته هنوز کلمه اش رو نمیدونه ) ولی نباید این شوخی رو میکرده

ولی خب تجربه بهم نشون داده که اون دیگران خیلی روشهاشون رو تغییر نمیدن حداقل با یه بار گفتن پس چندین و چند بار در موقعیتهای مختلف میگم تا بفهمن موضوع جدیه ، نهایتا یا می پذیرن یا کلا عوض بشو نیستن

اوایل خیلی خیلی ناراحت میشدم ، یه کاری میکردم دخترم فراموش کنه موضوع کلاه سر گذاشتنش رو یا میگفتم طرف اشتباه کرده

ولی الان زیاد صاف و صوفش نمی کنم (شخصیت طرف رو موجه نمیکنم )، فقط میگم کار درستی نمیکنن و ما نباید اون کار رو بکنیم

میگم بالاخره که باید بفهمه دنیای دیگه ای غیر از چارچوب خونمون هست که آدمها توش دروغ میگن ، وعده وعید توخالی میدن و ..... و همه آدمها پرهیزهای لازم رو ندارن

بعدها کم کم دستش میاد که به حرف همه اعتماد نکنه

حرف همه رو قبول نکنه

همه آدمها قابل اعتماد نیستن

.......

مگه این اتفاق برای ما نیفتاده ، دیر یا زود باید اینو بفهمه

این دیگران هستن که خودشون رو خراب میکنن پیش مطهره به خاطر هیچ و پوچ و بعد مدتی حرفشون خریدار نداره (کما اینکه این اتفاق برای بعضیهاشون افتاده که حرفشون واقعا براش اعتبار نداره )

مهم اینه که بدونه ما این کارها رو نمی کنیم و چارچوب ارزشهای خانواده ما براش جا میفته

بعدها میفهمه که خوبش همینه

.................................................................................................................

پ.ن : البته ما مثل خیلی از پدر و مادرهای دیگه به بچه مون دروغ میگیم ، اما نه دروغهای تابلو

در جاهایی که چیزی براش خطرناک باشه و نتونیم از روشهای آسمون ریسمون به هم بافتن (حواس پرت کردن ) یا توضیح دادن (مطهره آدم توضیح پذیریه ولی بعضی وقتها مثلا خوابش میاد یا در مود قبول توضیح نیست ) و ...استفاده کنیم

دروغ میگیم ولی نه دروغ تابلو

مثلا یه خوراکی خورده که زیاد خودنش درست نیست تو خونه هم داریم ولی بهش میگیم باید بعدا بخریم و الان دیگه نداریم

البته این برای حالاست که سنش کمه بعدها ان شاءالله اصلا استفاده نمی کنیم

 

 

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
sara

منم هیچ وقت دوست نداشتم به بچه دروغ بگن یا وعده های الکی بدن. ولی زیاد حرصم نمی گرفت. به قول شما اینا واقعیت های دور و برمون هست که خوبه بچه کم کم اونا رو متوجه بشه... و معمولا آدم ها سخت عوض می شن. مخصوصا اگه سنشون بالا باشه. الان خواهر من با اینکه خیلی با ما فرق داره، ولی خیلی بیشتر، خواسته های ما رو در مورد تربیت مطهره رعایت می کنه تا بقیه ای که به لحاظ دینی شبیه تر هستن به ما ولی سن و سالشون بالا رفته. یه بار آقای قاسمیان یه چیزی گفتن در مورد دروغ که نگاه منو خیلی تغییر داد. گفتن یه روز تو خیابون داشتم می رفتم. یه بچه ای گریه می کرد. باباش به من گفت: آقا مگه الان پارک ها بسته نیستن؟ من گفتم: نه!! باباهه خیلی از دستم عصبانی شد. ولی من حاضر نیستم برای خوش آمد یه بابا، نظام هستی رو با دروغم به هم بریزم... کلا یه تلنگر بزرگ بود این حرفشون برام.

طفل معصوم

دو چيز متضاد رو کنار هم بايد قرار داد . يکي اين که بچه ها تو اين سن همه چيزو سياه و سفيد مي بينن . خوب يا بد بنابراين خيلي سخته به بچه بفهموني آدم هاي اطرافش خاکستري اند و ممکنه با يه دروغ از اطرافيانش از اونا زده بشه دوم اين که خود شما گفتي! بهر حال بايد بچه وارد محيط خاکستري اطرافش بشه

ما(من و گاهی بابا)

ی چیزی داریم به اسم توریه یا طوریه ، الان املا شو یادم نیست ! ینی دروغ نمیگی فقط راستشو نمیگی