170 . این روزها

فرصتم نیست این روزها رو بنویسم و از اون طرف هم دلم نمیاد ننویسم ، حالا که کمی فرصت دست داده پراکنده وار می نویسم .

1.آدمی و پری

شما فرشته ها رو بیشتر دوست دارین یا آدمها رو ؟

دوست داشتن مطهره و محمدحسین حکم دوست داشتن فرشته ها و آدمها ست ، عده زیادی از آدمهای دور و بر ، اذعان می کنن که محمدحسین رو بیشتر دوست دارن

مطهره از فرشته بودن بیرون اومده ، موجودی شده "مختار" ، "مخالفت " می کنه ، "اظهار نظر " می کنه ، "مقاومت" می کنه ، گاهی گوش به حرف نمی کنه

خلاصه

"آدم "شده برای خودش

اما محمدحسین فرشته است ، آزاری برای کسی نداره ،  می خنده به پهنای صورتش و دلبری میکنه

 

آدم ها فراموشکارن : دوره فرشته بودن مطهره رو از یاد بردن

آدمها به آینده فکر نمی کنن : نمی دونن عمری باشه محمد حسین هم "آدم " میشه

 

من اما دوره آدم بودن رو بیشتر دوست دارم

 

2. محمدحسین چند روزی هست که هی میگه "بو" ، "بو"

مطهره میگه : مامان من میدونم محمدحسین داره آیه "لا تسبوا " رو تمرین می کنه

 

3.محمدحسین به دوره خطرناکش داره نزدیک میشه

هیچی نشده دو خطر از سرمون رفع شد .

-دیروز یه کاعذ رو از دهنش بیرون کشیدم

-عمودی گذاشته بودمش روی تخت و جلوش اسباب بازی گذاشتم ، گفتم تا چرخ بزنه کلی طول میکشه ، رفتم توی هال به کاری برسم ، صداش در اومد

رفتم سراغش ، با نهایت تعجب دیدم روی تخت نیست ، هول شدم اساسی ، دنده عقب از تخت افتاده بود

خدا خیلی رحم کرد ، ارتفاع تخت حدود 1 متر بود ، هر چی محاسبه کردم نفهمیدم با اون پوزیشنی که روی زمین بود چه جوری آمده بوده پایین

خدا رحم کرد خیلی (طبق معمول)

 

4 . این روزها آب که به محمدحسین میدم به "علی اصغر " سلام می فرستم و به "پدرش " و "دوستانش"

پسر شش ماه داشته باشی و دختر 3 ساله ، روز نیست که یاد"شان " نکنی

 

 

5 . با محمدحسین که بخوای کار کنی مجبوری هر چند دقیقه ایده ای بدی تا بتونی بلکه کارهای خونه و سر هم بندی کنی

این روزها گاهی توی این سبد میره و 10 دقیقه ای اقلا ساکته

 

6 . معلوم نیست مطهره این همه ظرفیت شلوغی رو کجای وجودش پنهان کرده بود که این روزها آزاد شده

هر آن یه جایی در حال شلوغکاری است (البته در خونه خودمون خوشبختانه )

دختر به اون محتاطی که کم از قصه های احتیاطش ننوشتم اینجا

چند روز پیش گفت بابا جون لوبیا کردم تو دماغم

ازش پرس وجوکردیم که آیا واقعا لوبیا کرده تو دماغش

گفت آره

بررسی کردیم دیدیدم خبری نیست

اون طرفها لوبیایی پیدا کردیم ، گفتیم نکنه این بوده

خودش هم شک کرد

تا یه ساعتی تخت نظر بود ، اوضاع عادی بود

بیخیال شدیم

شب توی خواب بیدار شد ، کلی عطسه کرد و بعدش هم داد و بیداد کرد که دماغش اذیته ، بعد با فین فین لوبیا پرید بیرون

همون شبی رفتیم حرم

کلی جای شکر داشت

فکر کن رفته بود توی شش هاش و جوونه زده بود چه ها که نمی شد

 

7 . این روزها گاهی تا نیمه یه تشت رو توی آب می کنیم و مطهره میره توی حموم ، آب بازی می کنه

روی دیوار سرامیکی  خونه هم میذاریم نقاشی بکشه (دختر گل به مادر نگیها )

 

8 . چند روز پیش ها مطهره می گه : مامان جون اگه برام یه خواهر بیاری ، بزرگ شدم برات جایزه می خرم

 این هم "قدم کوچیکی " که مطهره در راستای تشویق به "بچه دار شدن " انجام داد ، مسئولین محترم یاد بگیرن یه خورده بودجه هزینه کنن

 

9 . دوست مطهره دارن اسباب کشی می کنن و میرن ، عمر همبازی شدنشون خیلی کوتاه بود

باید دیگه اوقات فراغتش رو خودمون پرکنیم

خیلی خوب بود

 

10 . این عکس مطهره است که مستاصل نشسته و غمبرک زده

در حال آشپزیم می بینم که صداش در اومده ، یکی بیاد کمکم کنه

میام می بینم رفته از تو کشوش ، پیشونی بندش رو پیدا کرده و چادر پوشیده و دو تا عروسک بغل کرده (با لباسهای کوچیکیای خودش ) و دو تا سبد هم پر کرده ، کیف بزرگی هم دستش گرفته و صداش در اومده که یکی بیاد سبدام رو با خودش بیاره

می گم : خب چرا دو تا عروسک بغل کردی یکیش رو بردار و با دست دیگه سبدت رو بردار

میگه خب چیکار کنم دوقلو به دنیا اوردمنیشخند

 

با هم راهکار دادیم و بار بندیلش رو کم کردیم

البته تنها کاری که کردیم ، دو سبدش رو کردیم یه سبد و توش وسایل لازم برای بیرون بردن بچه هاش گذاشتیم

تو وسایل لازمش "مهر" هم گذاشتقلب

 

11. این روزها مطهره داره استقلال پیدا می کنه تو خیلی کارها ، دیشب فهمیده که استقلال پیدا کردنش معادله اینه که تو خیلی کاراش تنها میشه

صداش در اومده ، چند وقته خودم دارم برق دسشوییو روشن می کنم ، دیگه کمکم نمی کنین

 

12 . بعد از ظهرها می ریم تو حیاط ، بچه ام رو میذارم تو سبد ، بچه اش رو میذاره تو سبد

 

13 . رفتیم حرم ، یک خرید دخترانه انجام داده، تسبیح صورتی (البته این عکسش نیست )

 

14 . مطهره هیچوقت کتاب پاره نکرد ، هیچوقت

با اینکه همیشه کتاب تو دست و بالش بود

البته من 4 کتاب اولی که دستش دادم با چسب پهن دور و برش و محل اتصال با صفحه های بعدی رو چسبونده بودم ولی فیلم دارم از 10 ماهگیش که مجله های شهروند کوچولو که برگه های خیلی نازکی هستش رو بهش داده بودم ، بسیار عالی ورق میزد

ولی محمدحسین به نظر کتاب خوار خوبی هستش

دیروز یک کتاب از مطهره خیلی محبوبش بود رو تا غافل شدیم ، تو دهن کرد و بعد یه صفحه اش رو جر داد

مطهره داد می کشید و ناراحت بود و محمدحسین هم از داد مطهره داد میزد ، شام غریبانی داشتیم سر یه کتاب

خیلی باید هوای این محمدحسین رو داشت

 

 

15 . این تابی که عکسش رو تو پست قبل گذاشتم ، تابی هستش که داداشم تو یاط خونه شون و با لوله های ابی که خراب شده بودن درست کرده

یعنی عالی بودها ، یه تاب با ظرفیت 1 نفر تا 4 نفر ، خودت هم میتونستی به حرکتش در بیاری و تا بالا بالاها باش بری

خیلی دوستش داشتم ، خیلی خوب میشد آدم تو حیاط خونه اش تاب داشت ، حرکتش یه ارامش خاصی به آدم میده

16 .این هم استفاده از چوب بستنیهای تابستانی

ایده اش رو مرجان عزیز داد، تو حرم که دیدیمشون ، گل پسرش یه قورباغه و شیرش رو به مطهره هدیه داد

البته تو این عکس چندتاشون حاضر نیستن (شیر و موش و فیل)

موقع عکس همین چند تا پیدا شد

/ 16 نظر / 73 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان پانیذ

سلام اعظم بانو جان 1.مثال جالبی بود آدم وپری.من خیلی از پری بودنشون خوشم میاد ولی آدم شدنشونم دوست دارم. 2.مطهره خواهرومعلم خوبیه برای دادشش. 3.واقعا خدارحم کرده پانیذم خیلی ازاین کارا میکردو میکنه.هیچوقت نمیشه ازش غافل شد. 4.پانیذم وقتی آب میخوره میگه یا حسین وبعدشم الحمدلله. 5.عزیزم ببین چه مشغوله برای خودش گل پسر. 6.....

مبينا

سلام دوست خوبم خيلى استفاده ميكنيم.ممنونتونم??

معصوم گلی

تازه متوجه شدم اون تاب پست قبل رو برادرت درست کردند!! وااااااای چه خلاق و دست به آچار و با سلیقه و هنرمند.. آفرین..

مسیر

واااااااااااااااااااااااااااااای جاااااانننن ماشاالله به دوتاشون خیلی دوست داشتنی هستن ها وقتی می نویسی ذکر می گی براشون چشم نخورن؟[گل][گل][گل] وااااااااااااااااای حض بردم چه چسبید نصفه شبی حال بدم خوب شد طنزشم دوست داشتم زیاد چسبید این حالت ها را من سرفاطمه خیلی بیشتر داشتم، همش ایده می دادم الان خشکیدم یه چیز دیگه : من هردورو دوست دارم زیاد به نظرم بقیه برای این یکی را ترجیح می دن که نمی تونن با دیگری ارتباط بگیرن و جذابیت هاش رو ببینن وچون پری ها عکس العمل سخت ندارن سهل تره ارتباط آدم و پری هم نکته ظریفی بود ها

مسیر

اون عکس نماز و غمبرک مطهره را دل م ضعف رفت نااااازی عزیزم! حرف گوش کنی و استدلالش منو یاد فاطمه می ندازه اعظم جان

یک تجربه ساده

دلم هری ریخت پایین،بابت لوبیا تو بینی،بچه ها معمولا این جور وقت ها حرفشون درسته و غلو نمیکنن. خدا رحم کرده به فرشته و آدم :-) نایب الزیاره ما باشید. خوش به حالتون که در جوار آقایید.

مامان بهار

سلام این پستت خیلی پر بار بودها!!![شوخی] امان از این شیطنت های زیر پوستی بچه ها حالا مال شما شیطون نیست تصور کن ما چی میکشیم راستش بد جور دلم خونه حیاط داری مثل خونه شما میخواد[گریه] از گل شمعدونی خوشگلتون بگیر تاتاب باحالتون خونتون هم مثل خودتون باحاله! ما که شمعدونی خریدیم گذاشتیم تو تراس، نمی دونم چرا داره زرد میشه و گلهاش می سوزن شاید تو آفتاب مستقیمن!!؟؟[متفکر] استعداد مطهره تو نقاشی عالیه! دختر سه ساله و علی اصغر که اشاره کردیم خیلی تن آدم رو میلرزونه آدمی و پری و خواهر خواستن مطهره جون و غمبرک زدنش، نماز خوندنش همشون قشنگ بود عالی.....[دست]

مامان بهار

شایدم علش اینه که آدم قدر اون چیزی رو که داره رو نمی دونه!! البته شاید، بهر جال می دونی که 75 درصد بچه های ایران دجار کمبود ویتامین دی هستند که مهمترین منبعش آفتابه من و بهار هر دومون کمبود داشتیم مکمل مصرف کردیم. الانم خیلی سعی میکنم ببرمش بیرون بخاطر آفتاب میگن بچه های شیطون بزرگ که میشن آروم میشن منم به همین امیدم در مورد شیطنت های بهار هم [لبخند] ببخشید پر حرفی کردم

مامان بهار

خیلی بهم امید میدی عزیزم این آمار رو دکتر بهار گفت اما واقعا درصد بالایی از بچه ها درگیرن خیلی التماس دعا دارم

sara

سلام اعظم جان این عکسه که محمد حسین توی سبد نشسته و مطهره کنارشه فوق العاده س. توی مادربانو حتما بذار. خیلی خوبه. عالیه اصن.