28. بزرگ می شوی

 

شربت شیرینم , عسل دیرینم

دختری مامان حالا دیگه کلی جیگر شده با اون حرف زدنش

منظورت رو میرسونی , حالا هر جور که شده خانوم

الان این حروف رو هنوز نمیتونی بگی , درستون بهش نرسیده خب !!!

ج – چ – ش

بقیه رو خوب میتونی , تلاشت هم هست که کلمه ها رو درست بگی

مثلا چند روز پیش که دستات رو به علامت اینکه بیای تو بغلم بالا گرفتی , من گفتم چی میخوای مامان ؟ بغل

بعد تو گفتی : بَلَ

عصرش گفتی : بَلَغ , تا شب دیگه شد : بَغَل

اسم من و بابایی رو هم بلدی صدا کنی , دلت میخواد از پله ها ولت کنم تا خودت بالا بری , البته با دستها

اما مطمئنم که هرگز نمیخوای پایین اومدن رو تجربه کنی , اون هم ریشه در همون احتیاطت داره که نمیذاشت راه بری حتی

اینقدر جون عزیزی دختر , به هیچ وجه سمت چیزایی که احساس کنی داغن نمیری , مثلا لباسی که یه سمتش بخاری چسبیده , اگه هم بخوای بهش دست بزنی , اول از همه با نوک انگشت تستش میکنی ...

خلاصه یه جورایی این احتیاط باعث میشه من خیالم از اینکه کار خطرناک نمی کنی راحت باشه

ا راک بودیم ... خدا رو شکر تو قطار هیچ مشکلی نداشتی و این بار اخر که جمعا با احتساب زمانی که تو شکمم بودی چهاردهمین باری بود که سوار قطار می شدی دیگه قطار رو میشناسی

تازگیها رضایت دادی که یه کم با کفش راه بری , به دمپایی میگی دامپا , عاشقشی مخصوصا از نوع بزرگ پا

کف پاهات که کثیف میشه با دست نشونم میدیشون میگی : اَه , اَه ... چنان غلیظ هم میگی کسی ندونه فکر میکنه حتما پاهات زغالی شده از بس محکم میگی این اَه رو , این کلمه رو وقتی سطل آشغال می بینی هم میگی , حتی سطل آشغالهای کنار خیابون که من نمیدونم از کجا فهمیدی اونها سطل زباله ان

شکل ماه رو بهت یاد دادم , هر شکلی که شبیه اون باشه (نیم حلقه تقریبا ) بهش میگی ماه

بعضی لباسها رو هم جمع میکنی می بری میندازی تو ماشین لباسشویی , من باید بعدش دنبالش بگردم ...

اون دندون نیشی هم که از ژایان یک سالگی اذیتت می کرد که بیرون بیاد دقیقا در یک سال و سه ماهگی بیرون اومد

دیگه یادم نمیاد

فقط همین که سرعت تغییرات تو در رشد , هی به من یاد آوری میکنه که بجنب دیر میشه برای تغییر کردنا , آدم شو تا مرگ فاصله ای نداری ...

 

/ 0 نظر / 7 بازدید