10 . هفته سی و دوم

سلام دختر خوبم

چه همه وقت ار آخرین باری که برات نوشتم میگذره ، نمیدونم واقعا چه بلایی بر سر نوشتنم اومده که که نمیشه نمینوشت

البته امشب یه دلیل اومده تو ذهنم که اگر چه زیاد مهم نیست ولی شاید بی تاثیر هم نباشه و اون اینه که من عادت داشتم همیشه روی شکم میخوابیدم و در حالیکه یه بالشت زیر دستام بود شروع میکردم به نوشتن ولی این مدت این جور خوابیدن برام مقدور نبود و سر انجامش شد  ننوشتن ، نمیدونم تا چه حد میشه دلیل ننوشتن باشه ولی خب از اونجایی که الان خیلی دوست داشتم می تونستم تو اون وضعیت باشم این دلیل به ذهنم رسید ....

خب دختر گلم چجوری مامان ، هفته سی و دومت هم از راه رسید و تو چند وقتیه وارد 8 ماه شدی ، میبینی چه زود میگذره مامان...

خیلی حرفها دارم برات بگم ولی حیف که نمیشه نوشت اون همه رو ...

راستش رو بخوای حالم خوب نیست ، اول از همه حال معنویم ، دوست داشتم این روزها که تو مهمون جسم من هستی حال و روز بهتری داشتم ، عبادتم بهتر بود ، دلم نزدیکتر بود به خدا ، ولی نشد کاش این آخریها خدا مددی میکرد و حال خوبی بهم میداد تو هم دعا کن دختر نازم ....

بابایی این چند وقت حسابی سرش شلوغ شده ، الان چند روزی هست که واسه یه پروژه رفته نیشابور و کنار ما نیست و من روزها اغلب طبقه بالا و پیش مادر بزرگت هستم ، میدونی که من از نگران کردن آدما اصلا خوشم نمیاد ، مخصوصا اگه اون آدما از جنس مادرا باشن ، دوست داشتم خیلی وقتها پایین تنها بودم و شبها تنها میخوابیدم ولی میدونم اینجوری مادر بزرگت همش نگرانمه و پا میشه میاد پایین و از اونجایی که میدونم دلبستگی خاصی به خونش داره و دوست داره همش بالا باشه واسه همین من میام بالا ، این جوری بهتره ترجیح میدم خودم سختم باشه تا مادر بزرگت ، من هرگز از این مجبور کردن نفسم به کارهایی که تمایل نداره ، ضرر نکردم ، صبور تر شدم ، آدم تر شدم ، مهارش بیشتر اومده تو دستم ، خلاصه که در کل راضیم

نمیدونم تو چقدر مهار نفست وقتی بزرگ شدی برات مهم میشه ، امیدوارم هرگز زیر بار نفس نمونی و همیشه با کمک خدا برش غلبه کنی و نذاری سوارت بشه...

خب گلکم بذار یه کم از این مدت که ننوشتم بگم ...

اول اینکه هفته بیست و هفتم دوباره رفتم سونوگرافی و مطمئن شدم که باید منتظر یه دختر گل باشیم ....

دوم اینکه دستت درد نکنه که همراهیم کردی تا من روزه های ماه رمضون رو بگیرم ، اونم بدون اینکه اذیت بشم البته با توجه به گرمی زیاد هوا خب قید بیرون رفتنها رو زدم و بیشتر خونه نشین بودم ولی خب در عوض بی مشکل روزه گرفتم ، البته خیلیها دعوام کردن ولی من اول از همه با خودت مشورت کردم یادته بهت گفتم مامانی اگه راضی هستی من روزه بگیرم یه تکون اساسی تو شکمم بخور و تو همون موقع اعلام موافقت کردی ... تو اینترنت هم تحقیق کردم که نوشته بود 3 ماهه دوم معمولا مشکل خاصی برای روزه گرفتن نیست ....

سوم اینکه با عمه ملیحه دو سه باری رفتیم خرید و یه کم وسایل برات خریدم ، سعی کردم چیزای زاید و بی کاربرد نگیرم ، خریدات شامل لباس بود از نوزادی تا حدود 4 سالگی ( خیلی موافق با خرید لباس تا اون موقع برات نبودم ولی خب مامانم (مادر اراکیت) پول سیسمونی رو داده بود و دوست داشت همه چی برات بخرم ) ، چند جفت کفش و یه کالسکه و یه نی نی لا لا ( به جای کریر) ، ساک و وسایل حموم و پتو و یه لحاف تشک که خودم دوختم برات و یه استخر بادی کوچولو به جای وان و یه لباسشویی  و همین ها دیگه

اسباب بازی هم که اصلا نمیخواستم برات بگیرم بنا به دلایل متعدد ولی از اونجایی که مادر هر روز تلفنی گیر میداد که اقلا یه عروسک براش بخر ، یه عروسک از پنجشنبه بازار برات خریدم که خیلی نازه ...

24 مهر ( هفته سی ام ) نوبت دکتر داشتم و دکتر گفت اضافه وزنت تو این ماه زیاد بود ، حدود 4 کیلو ، ( به خاطر ماه رمضون و ترس از اینکه یه بار کم نیاریم زیاد میخوردم ) بعدش هم گفت : فعلا که به پا هستی و اگه تا هفته 36 برنگشتی و به سر نشدی باید سزارین بشم ، میدونی که دوست دارم طبیعی به دنیا بیای ولی خب دیگه هر چی خدا خواست اصراری ندارم ......

، آخرای هفته سی و یکم که الان هم شامل میشه ، حرکاتت شدید شد و من رو کله پا کردی و یه کمی سخت شد اوضاعم ولی خب خدا رو شکر مشکل خاصی نیست و میدونم اینها کاملا طبیعیه ...

بعضی شبها پاهام خیلی مور مور میشه و میخواد از زانو کنده بشه که الان هم یکی از همون شبهاست که نمیتونم بخوابم ....

خدا رو شکر که یکی از آسونترین دوران حاملگی رو بهم عطا کرد ، اون هم به منی که یه کمی کله شق هستم و بی احتیاطی هم میکنم همین 2 شب پیش بابایی کلی به خاطر بلند کردن یه وسیله سنگین دعوام کرد ، تو که میدونی چقدر برای بابایی سخته که منو دعوا کنه ولی اونشب واقعا از کوره در رفت و ....

خب دختر گل مامان کم کم برم دراز بکشم ببینم خوابم میبره یا نه ، دعا کن برای وضع معنوی من و بابایی باشه گلم

برو شبت بخیر مامانی

  

/ 1 نظر / 5 بازدید
شمیم ..

دارم دونه دونه مطالبت رو از شهریور 88 می خونم و میام بالا.... بنویس...بنویس که دارم درس می گیرم... چقدر خوبه که آدم این پایین زندگی کنه و نکاهش به اون بالایی باشه..... انشالله مطهره خانوم فرزند صالحتون زیر سایه ی امام زمان باشن...