186 . از هر دری سخنی

1. راهنمایی که بودم یکی از دوستان خوب بابام که به رحمت خدا رفته ، صندوق عقب ماشینش پر کتاب و مجله بود ، به هرکی می رسید کتاب و مجله هدیه می داد ، برای من هم هر ماه مجله کیهان علمی می اورد ، خیلی مجله اش رو دوست داشتم و اینکه هر ماه منتظر بودم یه مجله واسم بیاد رو این حساب خیلی دوست داشتم مطهره رو مشترک یه مجله خردسال کنم برای تجربه اون حس خوب ، برای علاقمندیش به مطالعه و اینا

تو اینترنت خیلی گشتم دنبال مجله خوب خردسال ، تو بعضی باجه ها هم بعضیهاشون رو دیدم که خیلی ازشون خوشم نیومد، محتواش رو نپسندیدم

یادم نیست کجا ولی یه جایی تو نت مجله سنجاقک رو دیدم و پسندیدم ، و مشترکش کردم و چند روز پیش اولین شماره اش به دستش رسید

و خیلی خیلی پسندیدش و هنوز ازش سیر نشده البته شهرداری مشهد یه مجله رایگان شهروندکوچولو داشت که خیلی خوب بود ولی مدتهاست دیگه ندیدمش واقعا از لحاظ محتوا و کیفیت و کمیت عالی بود

البته من مجله های دیگه خردسالان رو نمی شناسم که بخوام مقایسه کنم ولی خب این یکی بد نبود 

 

2. به اینا نگاه کنین

این ها رو از سایت مادربانو یاد گرفتم و از هنرنمایی معصوم گلی عزیز

کلی واسه مطهره ذوق داشته ، دیدن عکساش تو سایت مادربانو ، انتظاری که کشیده تا درست شدن و کلی نمایش بازی و تو لذت ساختش سهیم شد :

این جوجه رو هم چند وقتی بود که تو سایت دیده بود و دوستش داشت واسه تولد امام رضا واسش درست کردمالبته مال معصومه جان خیلی قشنگ تر بود ، من با کلی وصله پیله و استفاده از دامن گلی بافتمش (البته بعد گلی رو با یه کاموای دیگه ترمیم کردم ) و مهره هم واسه چشماش نداشتم

 

 

 3. وقتی مطهره حدودا دو اله بود یه نماهنگ انیمیشنی براش دانلود کردم که خیلی دوسش داشت و داره و خیلی زود هم شعرش رو حفظ کرد 

خودم هم خیلی دوسش دارم ، یه جور ِبامزه و قشنگ و  معناداری هستش

خیلی وقت بود می خواستم اینجا یه یادی ازش بکنم ، جورنمی شد

دویدم و دویدم (کلیک)

 

 

 

4.از برنامه گلهای آسمانی که اینجا چندین بار معرفیش کردم (هنوزهم با اشتیاق بارها و بارها نگاش میکنه ) ، مطهره عاشق قصه گفتن شد ، یه جورِ قشنگی از خودش قصه می سازه و تعریف می کنه

و از اون جایی که به شخصیت قصه گوی برنامه (عمه هدی ) علاقه زیادی پیدا کرده ، مثل همون قصه میگه بابایی یه میله قصه گویی براش درست کرده(میله پلاستیکیه ، سرش یه واشر با چسب تفنگی چسبونده که بتونه قهرمان داستان رو اون بچسبونه ) ، یه نقاشی رودیوار می چسبونه یا یه چیزی و شخصیت اصلی داستان رو که یه مگنت پشتشه میچسبونه به اون سر اون و قصه میگه . از همون عروسکای انگشتی هم که پشتشون مگنت چسبوندیم هم استفاده می کنه

این عکس البته مال خیلی وقت پیش هاست .

 5 .مدتی بود کم کتاب میخوندیم ، چندوقتیه یه برنامه گذاشتیم که روزی حداقل 5 تا کتاب داستان بخونیم

بعد برنامه بیدارشدن ، دسشویی ، شستن صورت و شونه مو و صبحانه و مسواک ، مطهره خودش میره 5 تا کتاب اون روز رو از کتابخونه اش انتخاب میکنه و میاره و تا شب لابلای برنامه های دیگه ، اونا رو با هم می خونیم

 

6 .سه شنبه عزم اراکیم تو این مدتی که نیستیم چندتا از دوستان خوب مجازیمون میخوان بیان مشهد و ما فرصت دیدارشون رو از دست دادیم ، خیلی حیف شد

چند روز پیش هم چندساعتی میزبان ساراجان و خانواده عزیزش بودیم

کوثر و محمدحسین 10 روز فاصل سنی از هم دارن و مطهره هم با مطهره خاله سارا 8 ماه تفاوت دارن

دیدار خوبی بود بهمون خیلی خوش گذشت حیف که خیلی کم بود

مطهره هم الان خیلی یاد دوستش می کنه

 این هم پست دیدار قبلی

/ 3 نظر / 26 بازدید
مرجان

مجله دوست هم خیلی خوبه بهبه مامان هنرمند پس من مشهد بودم شما اراک بودی همیشه به سفر انشالله

sara

وای من اینجا کامنت گذاشته بودم. انگار سیو نشده. یادم نیست چی گفته بودم. ولی بازم تشکر میکنم. چه عکس خوبی شده. بعدا اگه رسیدی عکساشونو برام بفرست. وقتی برگشتی مشهد.

مامان پانیذ

سلام اعظم بانوی عزیزم خوبید از این پستهای از هر دری سخنی خوشم میاد کلا از روزهایی که بهتون گذشته باخبر میشیم(آیکون یه آدم فوضول)این عکس دوتا مطهره ها هم قشنگ بود اتفاقا میخواستم ازت بپرسم از سارا خانوم خبر داری که بااین پست مواجه شدم آخه وبلاگشون خیلی وقته آپدیت نشده نگران شده بودم.منم از اول مهر مامانم یه چند تایی مجله ی کودک از مدرسه برای پانیذ آورده خیلی هم دوست داشته وهمش منتظر دوباره براش بیاره ولی حتما اینی که شما گفتید خیلی بهتره. خدانگهدار