152 . ویار مادرانه

از کوچیکی دور وبرم بچه زیاد بود ، بچه آخر یه خانواده پر جمعیت که باشی ، معمولا بچه زیاد می بینی(الان مامانم 18 تا نوه داره و 5 نتیجه )

من وقتی دنیا اومدم خاله بودم و هم بازیهای دوران کوچیکیم هم برادرزاده ها و خواهر زاده هام بودن ، الان هم بچه هامون هم سن و سالن

بچه دوست هم بودم ، اما نه خیلی زیاد . دورا دور ذوق بچه ها رو می کردم وقتی ساکت بودن یا بغل مامانشون بودن و من مثلا تو خیابون می دیدمشون

نوزادهاشون رو دوست نداشتم

بچه ها رو از زمانی دوست داشتم که میشد باهاشون یه مکالمه انجام داد

اصولا بچه ها رو هر چی بزرگتر می شدن بیشتر دوست داشتم

مثلا دوران راهنمایی و دبیرستانشون  و برو بالاتر

یه سالی معلم ریاضی راهنمایی بودم ، کلی با بچه ها دوست بودم فکر کنم بالای 100 نامه تو اون سال از بچه ها دریافت کردم که همش درد و دل بود و قربون صدقه

دبیرستانیها رو با تدریس خصوصی تجربه کردم ، اونها رو هم دوست داشتم

دانشجوها ؛ دو ترم استادشون بودم ، اونجا هم با اینکه دو روز در هفته می رفتم و وقتهایی که در دانشگاه بودم محدود بود ولی در حد همون هم با بعضی بچه ها صمیمی تر بودم...

اصولا آدمی بودم که زیاد طرف مشورت قرار می گرفتم و بچه ها حرفاشون رو بهم میزدن

بگذریم ....

علاقه من به نوزاد ها با مطهره پیدا شد!!!

درست همون وقتی که از شکمم بیرون اومد ،همجوم مهر بود و عاطفه در وجودم

خیلی جذاب بود ، فکر کنم معصومیت کودکانه شون و شکفته شدن پتانسیلهای مادرانه ام باعث شد که دوست داشتنی بشن این موجودات ریز

اما علاقه ام به مکالمه همچنان برقرار بود ، شب اولی که مطهره رو زایمان کرده بودم تا صبح تو بیمارستان باهاش بلند بلند حرف می زدم از همه چی

اون هم نمی دونم چرا مثل خیلی نوزاد ها نبود با چشمهای باز منو نگاه می کرد (کلا وقتی بیدار بود چشماش زیادی باز بود )

نمی دونم تاثیر حرف زدنهام بود یا چیز دیگه که مطهره شش ماهگی زبون باز کرد و خیلی سریع پیش رفت ، تو هر دوره ایش هم خوب و کامل حرف می زد مثل الانش که بلبلی هستش واسه خودش و یه دایره عظیمی از لغات رو بلده و خوب حرف میزنه

حالا با محمد حسین خیلی حرف زدنم نمیاد ، حرف میزنم ها ولی نه اندازه زمان مطهره

....

فاصله ازدواج و بچه اوردنم حدود 5 سال و خورده ای بود ، خیلی ها می گفتن بچه بیار دیر میشه و اینا

عمده ترین دلیل هم این بود که فاصله سنیت با بچه زیاد میشه و خوب نیست

که من اصلا اعتقادی بهش نداشتم به هیچ وجه

یعنی اصلا به نظرم مساله مهمی نبود

الان هم تقریبا همون اعتقاد رو دارم

ولی مدتیه که به شدت احساس می کنم دوست داشتم بچه هام در سن راهنمایی و دبیرستان بودن

علتش رو دقیق نمی دونم چرا

نمی دونم تاثیر یه حس خفته بوده که خیلی دیر بیدار شده یا چیز دیگه

خلاصه فکر می کنم الان من مامان بهتری هستم برای نوجوونها تا کودکان و نوزادان

خلاصه هنوز مبهم هستش علتش واسه خودم

نوشتم که نوشته باشم

...........................................................................................................

پ ن 1 : عکس تزیینی است !!!

پ ن 2 : اینها که نوشتم به این معنا نیست که بچه هام رو دوست ندارما

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طفل معصوم

راستش فکر کنم از خستگي رسيدگي به امورات مادرانه باشه من هم وقتي خيلي خسته مي شم يا حس مي کنم از زتدگي اجتماعيم دور شدم ارزو مي کنم کاش بچه هاي خيلي بزرگتر داشتم که نياز نبود هر روز صبح نگران جيش و شير و غذا و بازيشون باشم

گلاب

در مورد خودم میتونم بگم اکثرا دوست دارم زود به نتیجه برسیم و نتیجه کارمو ببینم! منم خیلی دوست داشتم الان حسناسادات اونقدر بزرگ بود که باهم در مورد همه چیز حرف میزدیم،بیرون میرفتیم،فیلم میدیدیم،درباره ی مدل مو و رنگ و لباس و اینجور چیزا حرف میزدیم،خیلی جاهایی که قبلا با دوستام میرفتیمو با هم بریم و خوش باشیم مثل دوتا دوست باشیم برای هم!

معصومه

سلام چقدر خوبه که "نوشتید که نوشته باشید" من کلی ازین حرفها که نیاز دارم جایی بیان کنم توی ذهنم دارم حتی هر روز توی ذهنم کلی پست وبلاگ می نویسم اما نمیدونم کمی وقته یا همت که همیشه نانوشته باقی می مونند اون قسمتی که گفتید شب اول توی بیمارستان با مطهره جان کلی حرف زدید من رو بردید به شب تولد زینب! زینب من دو و نیم نیمه شب به دنیا اومد! تو قسمت ریکاوری هیشکی نبود، منم تا بیان ببرند ما رو بخش کلی باهاش بلند بلند حرف زدم و اونم با سر و صدا جوابم رو می داد! یادش بخیر! من هم با اینکه زودتر از شما بچه دار شدم همه ش می گم کاش تو سن پایین تر بچه دار شده بودم حق پشت و پناهتون

شهرزاد

هر چیزی اگه بنا به طبیعت آدم پیش بره همه چیز نرمال تره و با آدم سازگار تره به نظرم حست کاملاً طبیعیه اما خب شرایط همیشه اجازه نمیده که اون طوری بشه مثلاً وقتی کسی دیر ازدواج میکنه خب دیرتر هم بچه دار میشه همه چیز که دست خود آدم نیست تنها کاری که از دست ما بنده ها بر میاد شکر گذاریه بابت همه ی چیزهایی و حس هاییه که حالا دیر یا زود بهش میرسیم و تجربه اش میکنیم یا حتی نمیرسیم البته دومی سختره یعنی شکر گذار بودن در حین نداشتن یه چیزی

شهرزاد

در مورد ازدواج من برعکس شما بودم من از روزی که دانشگاه رفتم آمادگی ازدواج داشتم اما مامانم صلاح نمیدونستن و خواستگارها رو راه نمیدادن گاهی هم دلگیر میشدم اما حیا مانع از اعتراضم میشد چون من برای ازدواج آماده بودم با همسرم تو 24 سالگی تو دانشگاه آشنا شدم و چون هیچ پولی نداشتیم کار هم نداشتیم تقریباً سه سال طول کشید که هم کار پیدا کنیم و هم پول پیش یه خونه 50 متری رو برای اجاره جور کنیم که اون موقع شد 27 سالم من به این میگم تقدیر البته شاید باید به مامانم اعتراض میکردم اما خب من اینطوری تربیت نشده بودم تو خونه ی ما زشت بود یه دختر 19 ساله در مورد شوهر و اینکه میخواد ازدواج کنه حرف بزنه بی ادبی و پررو گری بود

مامان پانیذ

سلام نظر من درمورد ازدواج برعکس شمابود من از همون دبیرستان آمادگیه ازدواج رو داشتم ولی در مورد بچه دار شدن خیلی پشیمون هستم ازاینکه 9سال پیش یا حداکثر7سال پیش نذاشتم بچه دار بشم اون موقع هرکس بهم میگفت که بذار بچه دار بشی خیلی خیلی ناراحت میشدم وکاری کرده بودم که هیچکس بهم دراین مورد تذکر نده ولی حالا که میبینم دخترم سه سالویک ماهشه ولی میشدکه الان مدرسه بره وحتما بچه ی دومم همسن پانیذ بود خیلی ازکارم وطرز فکرم پشیمون میشم چون اون زمان من فقط18 سالم بود وفکرمیکردم سنم برای مادر شدن خیلی کمه.سنم کم بود ولی طرز فکروعقایدم باتموم همسن وسالهام فرق میکرد وبزرگتر از سنم فکر میکردم .ولی دیگه راه برگشتی نیست نمیدونم همسرم میگه حتما تقدیرمون بوده نمیدونم آدما چقدر توی تغییر دادن تقدیرشون اثر دارند؟چون ما خودمون نذاشتیم بچه دار بشیم شایدم اگه میذاشتیم بچه دار نمیشدیم تا همین سالی که خدا پانیذ وبهمون هدیه داد.ولی همیشه به همه توصیه میکنم که توی هر سنیکه ازدواج میکنند تا خیلی دیر نشده بذارند بچه دار بشند.ولی خدارو خیلی شاکرم که پانیذ رو دارم .احساس شما هم طبیعیه حالا اگر مثل من 7سال طولش داده بودید وبعد اقدام به بچه دار

مامان پانیذ

راست میگید آدمها اینطوریند نباید بهشون توصیه کرد دیگه بایدحواسمو جمع کنم وکسیو نصیحت نکنم.

مامان آریا

نمی دونم چند بار این پست رو باز کردم و بستم اما نمی دونستم چی بنویسم شاید چون خسته بودم و تمرکز نداشتم و نمی تونم به موضوع فکر کنم منم دوست داشتم توی سن پائین تر بچه دار می شدم اما این رو هم می دونم که اگر اون موقع بچه دار میشدم قطعا نمی تونستم مادری الانم رو برای آریا داشته باشم اما در مورد این حسی که برای محمد حسین دارین و نسبت به مطهره داشتین من فکر می کنم شامل اکثر بچه دوم ها بشه مادر برای اولی با یک دنیای تجربه نشده ای رو به رو هست و کلی توی تخیلات خودش قبل از به دنیا اومدن اولی مادری کرده و ذوق و شوق های وصف ناپذیری داشته حتی حساسیت ها به دلیل تجربه نداشتن برای اولی بیشتر ، لذا برای دومی مادر خیلی پخته تره و ریلکس تره اما شاید اون اندازه هیجان اولی رو نداشته باشه ضمن اینکه مشغله بیشتری رو هم به خاطر دو تا بچه داشتن داره و دیگه اینکه بخشی از مسئولیت صحبت با نوزاد رو الان بچه اولی انجام میده درباره اینکه دوست داشتین بچه ها در سن نوجوانی بودن این بیشتر شاید به خاطر اینه که ما با بچه در اون سن می تونیم راحت تر زندگی کنیم و این کشاکشی که با بچه کوچیکتر هست رو نداریم ضمن اینکه من باور دارم که ما شاید الا

غارنشین

اخی! چه حس های مادرانه ی قشنگی! به حالتون که مادرید غبطه خوردم.. دلم واسه بچه ها قنج میره.. انشالله خودتونو بچه ها و همسر سالم شاد و در پناه حق و برای حق باشید.. [گل][گل][قلب]

مریم

من ا برادرم 10 سال اختلاف سنی دارم. بچه که بود خیلی حواسم به همه چیش بود . ینی وقتی اون 5-6 ساله بود و من 15-16 ساله و از اون به بعد هم تا حدود دانشگاه رفتن. خودم حسم اینه اون موقع خیلی بکر تر بودم و اهمیت های کوچک رو تیز تر میفهمیدم در رابطه با تربیت. مثلا باهاش تو خونه بسکتبال و استپ هوایی بازی میکردم که تلویزیون نبینه یا بازی کامپیوتری نکنه. اینقدر برام مهم بود که از کار خودم میزدم برا حفظ اون. الان انگار هزار تا دغدغه دیگه کنار بچه داری داری . چیزایی که به مرور برات پیش اومده. ولی من فکر میکنم دقیقا سن مهمه البته به طور طبیعی ، استثنا هم ممکنه باشه. همیشم تو ایده آلام فک میکنم مثلا یه مامان 18-19 ساله بودن خوبه:)