146 . دوستم داری یا نه؟!

 

نازنین زهرا دختر عمه مطهره است که کلاس سومه و یه برادر 10 ماهه هم داره به نام ارشیا

چند وقت پیش که خونمون بود و میخواستم با خودم ببرمش جایی و داشتم تند تند بچه ها رو حاضر می کردم

پرسید : زندایی شما محمدحسین رو بیشتر دوست داری یا مطهره رو ؟

گفتم : هر دوشون رو 

گفت : آخه نمیشه که ، من از مامانم هم که می پرسم منو بیشتر دوست داری یا ارشیا رو میگه دوتاتون رو

اینقدر که می پرسم میگه تو دیوانه ای مگه که روزی صدبار این سوال رو می پرسی

.....

راستش تا اون وقت فکر نمی کردم بچه های با این تفاوت سنی زیاد هم این دغدغه رو داشته باشن

تو دو ماه اولی که محممدحسین دنیا اومده بود ، این سوالی بود که هر روز مطهره می پرسید

منو دوست داری مامان؟

دوستم داری ؟

هر بار کلی قربون صدقه اش می رفتم و مطمئنش می کردم که دوستش دارم

کافی بود که بابت یه کارش ناراحت می شدمو باهاش بلند حرف میزدم

فوری می گفت : دیدی دوستم نداری ، اصلا من میدونم که دوستم نداری

و من تا اون موقع فکر می کردم مطهره به خاطر سن کمش این احساس رو داره

.....

بعد این داستان کلی با خودم فکر کردم و دیدم که من از دید یه آدم بزرگ به بچه ها نگاه میکنم و از نظر خودم خیلی هم خوب و متناسب با سنشون باهاشون کار می کنم و هر دو شون رو دوست دارم و تفاوتی بینشون نمی ذارم

خودم رو هم قد مطهره کردم

دیدم وقتی محمدحسین گریه می کنه ، بغلش می کنم ، راش میبرم ، قربون صدقه اش میرم

ولی وقتی مطهره گریه می کنه ، میذارم رو حساب بهانه گیری و بد قلقی

بهش می گم گریه نکن ، این کارا یعنی چی و .....

وقتی میگه بغلم کن ، بهش میگم خودت راه برو عزیزم ، نمی تونم بغلت کنم

 

وقتی لباسهای محمدحسین رو می پوشم با کلی ابراز احساس این کار رو می کنم و وقتی مطهره ازم میخواد لباسش رو بپوشم میگم مامان جون خودت بپوش بلدی که و ...

و ....

ذهن مطهره کوچیکتر از اونه که بخواد تو این مواقع یادش بیاد که من چقدر وقتی اتاقش رو مرتب میکنه ازش تعریف می کنم ، وقتی شعر یا قرآن می خونه واضح و قشنگ و درست چقدر کیف می کنم و تو آعوشش می کشم ، وقتی بهش صبحونه می دم چقدر از اینکه در کنارشم ابراز خوشحالی می کنم

وقتی موهای قشنگش رو شونه می کنم ، چقدر سر و صورتش رو بوسه بارون می کنم

وقتی کمک دستم میشه و کارای کوچیک بزرگ برام می کنه چقدر ازش تشکرهای کلامی و عملی می کنم

چقدر وقتی غرق بازی خودش هست و من تو آشپزخونه ام و نگاش می کنم ، قربون قد و بالاش می رم و بلند بلند میگم خدایا شکرت که بهم دختر خوب دادی و اینا میگم

وقتی از کارهای خوبش برای بابایی تعریف می کنم در حالی که ذوق زده ام  وخوشحال

خلاصه خیلی جاهای دیگه ......

مطهره تمام من رو میخواد

میخواد تو تموم کارها همونجور باهاش رفتار کنم که با محمدحسین رفتار می کنم

.................

از اونروز به بعد هر روز بهش یادآوری می کردم که تو چه سنی هستش

مثلا الان که سه سال و چهار ماهه است

وقتی داداشش گریه می کنه و دارم آرومش میکنم به مطهره یادآوری می کنم که سه سال و چهار ماهه ها وقتی چیزی رو می خوان میتونن صحبت کنن و به مامانشون خواسته شون رو بگن ولی سه ماهه ها نمی تونن حرف بزنن

ان شاءالله محمد حسین هم که بزرگ بشه و بتونه حرف بزنه دیگه نباید گریه کنه و چیزی بخواد و ما حرفاش رو می فهمیم

خلاصه هی زوم کردم رو توانمندیهاش ، توانایی لباس پوشیدنش

کارهای شخصیش رو انجام دادن

ناتوانی محمدحسین رو تو این کارها یادآوری کردم و اینکه مطهره هم تو همین سن ها بوده و ما همین کارها رو براش انجام دادیم

و .....

الان خودش هم به زبون کوچولویی میشینه و برای محمد حسین میگه

داداش جون شما سه ماهته نمی تونی فلان کار رو بکنی ، سه سال و چهارماهه که شدی خودت می تونی انجام بدی

برای بقیه هم تو این زمینه زیاد سخنرانی می کنه

.....

قبلش هم این ها رو می گقتم ولی سنش رو یادآور نمی شدم ، از اون زمان به بعد دیگه اون سوال رو ازم نمی کنه

هنوز اما بغل شدن رو دوست داره ، نمی گه بغلم کن ولی اگه بغلش کنم ، کلی بوس بارونم می کنه و ذوق میکنه ، مثل امروز تو حرم که یه مسافت نسبتا طولانی بغلش کردم و وقتی بهش گفتم تا فلان جا تو بغلم هستی ، کلی ذوق کرده بود و انگار دنیا رو بهش داده بودن

بهش گفتم جمعه ها تو کارهای شخصی کمکش می کنم ، بعد بیدار شدن از خواب تا دسشویی بغلش می کنم ، خودم شلوارش رو می پوشم و .....

تقریبا تو تمان روزهای هقته هم موقع صبحانه و با وعده های غذایی که تنها هستش ، سعی می کنم خودم کنارش باشم و گاهی براش لقمه درست کنم

حالا به بزرگ بودنش خیلی افتخار می کنه و می دونه که محمدحسین هم روزی بزرگ میشه و این کارها رو باید شخصا انجام بده

من تو این مدت خیلی براش دعا کردم که دلش اذیت نشه تو این داستان

خدای مهربون هم خیلی کمکمون کرد

خیلی

/ 10 نظر / 41 بازدید
مامان آریا

خدا قوت آره واقعا انرژی مضاعف میخواد که دل هر دو تا بچه رو داشته باشی دوستی داشتم که دو تا بچه داشت با همین اختلاف سنی تقریبا در ظاهر بیشتر هوای بزرگتره رو داشت و میگفت اون کوچیکه نمیدونه ولی این الان میفهمه و حساسه و خیلی مواظب بزرگه بود واقعا مطهره دوران خیلی خیلی حساسی رو سپری میکنه و البته توی رشدش و کمالش هم سپری کردن همین دوران با اندک تلخی هایی که ممکنه داشته باشه خیلی تاثیر گذاره شاید دومی ها رشد خاصی که این اولی ها میکنن رو نداشته باشن منظورم رشد شخصیتی و درونی هست منظورم مبارزه با دوست داشتنی هایی هست که اولی از الان تجربه میکنه و دومی ممکنه خیلی دیرتر تجربه کنه

مامانی

سلام. نمیخوام هیچی بگم. فقط خدا میدونه که وقتی میام وبلاگتون و مطالبتون میخونم دلم از اینهمه استرس و اضطرابی که تو دوران بارداری دارم آروم میشه. خدا خیرتون بده.[گل][قلب]

مامان آریا

یادم رفت بگم تو رو خدا از این عکسها نذار ما به شدت دل نازکیم تو اداره هم که نمیتونیم گریه کنیم الهی عزیز دلم گریه نکن خاله قربونت بره

معصوم گلی

[خرخون] این یعنی با دقت می خونمت اعظم جان.. تشکرات.. در پناه حق باشی[گل]

پدر

ممنون تجربه خیلی خوبی بود

مامان آریا

خدا خیرت بده باورت نمیشه من عکس اونجوری میبینم ناخودآگاه اشک تو چشمام میشینه ( تا این حد بی ظرفیتم من ) مرسی این عکسه خیلییییییییییییییییییییی نازه ای جوووووووووووووون

شهرزاد

من خودم با برادرم پنج سال اختلاف دارم من بزرگترم هیچ وقت عمیقاً ناراحت نشدم از بغل کردن اون یا شیر دادنش من فقط وقتایی غصه میخوردم که دعوامون میشد و مامانم میگفت اون کوچیکتره و نگاه نمیکرد حق با کیه و کی اشتباه کرده همیشه میگقت چون اون کوچیکتره تو باید دقت کنی این خیلی منو عذاب میداد برای همین اون روز اول گفتم شما میمونی و برقراری عدالت بین دو بچه البته هنوز محمد حسین اونقدر بزرگ نشده که بخواد مطهره رو ناراحت کنه مثلاً وسایلش رو برداره یا خراب کنه خصوصاً کتاب ها و دفتراشو که مطهره هم مثل من روش حساسه یا موقعی که مطهره بره مدرسه و بخواد درس بخونه و اون کوچیکه شلوغ کنه و به وسایلش دست بزنه و نزاره اون کارش رو درست انجام بده اون موقع است که مطهره براش مهم میشه که شما چه جوری قضاوت میکنی و شاید بعضی اتفاقا تا همیشه یادش بمونه

مینا مامان فاطمه

سلام. خسته نباشید. نکته خلی خوبی بود در رابطه با ورود بچه دوم. ممنون از لطفتون

مرجان

خیلی نکته مفیدی بود. واقعا هر وقت که از زاویه دید بچه ها به زندگی نگاه کنم راحت تر میتونم برخوردهام و رفتارهام رو مدیریت کنم. اما همین دیدن از نگاه بچه ها به رندگی کار هر کس و کار هر لحظه نیست.....تمرکز و آرامش میخواد.

مرجان

نتونستم بفهمم تو این عکس مطهره چشم گذاشته یا داره گریه میکنه یا ناراحته؟؟؟