222 . این چند وقت

 

1. خیلی وقته واقعا وقت بروز رسانی اینجا رو ندارم و البته جاهای دیگه 

بلاگفا که نابود شده فعلا با این حساب توفیق اجباری شده که از بروز رسانی دو وبلاگ بلاگفاییم مرخص باشم .

مادربانوی بیچاره هم که خیلی وقته سر نزدم

مونده اینجا که کلی وقته می خوام بهش رسیدگی کنم که وقت نمیشه

روزها با دو وروجک و کارهای خونه مشغولم

شب با اونا می خوابم

و صبح هم با اونا پا میشم

می مونه یه وقت نماز صبح و بین الطلوعین که اگه خداوند توفیق بده بیدار بمونم وقت شخصی خودمه که اونم نمی رم بیام اینجا

الان هم از وقت خواب دزدیدم و اینجام

 

2 . چند روزی بود رفته بودیم یه روستا و باغ پدر یکی از دوستان ساکن شده بودیم

خیلی خوب بود

خیلی

قرار بود مرتب بریم اونجا در تابستون و تازه اگه بشه کم کمک کوچ کنیم اونجا که اینقدر برای دوستمون مشکلات پیش اومد که نشد دیگه بریم

هر چند که هنوز هم طالب رفتنیم

اونجا به بچه ها خوش می گذشت مطهره با دوتان دوقلوش و دختر سرایدار باغ از صبح تا شب مشغول بازی بود و البته دعوا و جیغ و جار و کتک کاری و قهر هم جزء لاینفک روزهاشون بود .

بیشتر دعواها بر سر "مالکیت " بود

من اینو دارم ، تو نداری

حتی شده یه چوب خشک بی ارزش میشد محور این جور دعواها

یکی از دوقلوها(زینب) بی خیال دارم ندارم ها بود

ولی مطهره و یکی دیگه از دوقلوها (رقیه) اصلا بی خیال نمی شدن

خلاصه بساطی داشتیم در حل و فصل موضوعها

محمدحسین هم یکی دیگه از محورهای دعوا بود

مطهره و رقیه بر سر نشستن کنار محمدحسین یا بازی باهاش مدام درگیر بودن

البته بعد یه مدتی به نتیجه رسیدم اینا بهانه است

اون دو تا افتادن تو کل کل رقابت و چشم و هم چشمی !!!!

که همچنان در صدد رفع این معضلیم .

 

3. از اون روز که اومدیم محمد حسین و مطهره بخشی از روز رو میرن تو حیاط و خاطره باغ رو در باغچه حیاط زنده می کنن

بسیار علاقمند شدن به گل بازی و خاک بازی و ....

 

 

 

4. از خواص بادوم که خبر دارین 

یکی از دوستان تعریف می کرد که همسرش وقتی نوزاد بوده مادرش شیر نداشته و با همین بادوم بزرگ شده ! الان که حدودا 40 ساله هستن نه مشکل دندون دارن و نه استخون قدشون هم ماشالله بلنده

 

یکی دیگه می گفت با همین بادوم دو بچه از فامیلاشون که پدر و مادر قدکوتاهی داشتن رشد قدی خیلی خوبی پیدا کردن مامانشون تا  سالگی تقریبا هر روز بادوم رو تو وعده غذاییشون گنجونده

 

دوستم هم که دوقلو دارن گفتن که دوقلوها خیلی ریز بودن و با همین بادوم از منحنی پایین رشد اومدن به منحنی بالا

و تا سه سالگی هر روز بهشون بادوم میداده

من تو این بادوم دادن به بچه ها خیلی تنبل بازی دراوردم

البته همش به من هم ربط نداشته

چون شیشه نمی خوردن نمی شد که این بادوم رو بهشون بدم

هر وقت یادم می موند و تو غذاشون میریختم از قضا اونا اون غذا رو نمی خوردن و بادومها نصیب خودم میشد

...

اما الان خوبه یکی از تفریحات روزانه مطهره شده شکستن بادوم کنار باغچه و خوردن اونا

 

 

5 . از بازیهای جدید این روزام با مطهره این بازی قدیمی هستش

مطهره میگه این بازی فکریه

می گم نه این بازی شانسیه

دارم بهش یاد می دم از اینکه تو بازی شانسی می بازه اصلا ناراحت نباشه البته شان خوبی داره خیلی وقتها برنده میشه

6 . بعد از تموم شدن خونه مادربزرگه و شونصد بار نگاه کردن برنامه گلهای آسمانی و شکست در دیدن کارتون پهلوانان و بچه های کوه تاراک که اخیرا بهش علاقمند شده

کارتون پرین رو براش شروع کردم

گاهی فکر میکنم براش زوده

از قسمت اول جذبش شد هرچند که خودم فکر نمی کردم جذبش بشه

الان قسمت سومیم

بعد کلی به مخم فشار اوردن و به یاد نیاوردن اسم یه کارتون محبوب دوران کودکیم چند روز پیش به طور اتفاقی تو شبکه پویا دیدمش "قصه کوچولوها " دارم براش دانلودش میکنم ولی هنوز براش نذاشتمش

 

 

 

 

7 . تجربیاتم درمورد اشتراک مجله :

از اشتراک مجله پشیمون شدم به نظر من زود بود ، محتوای مجله اونجور نبود که ارزشش رو داشته باشه

البته فکر کنم کلا برای این سن اشتراک هر مجله ای همینطور باشه

فقط اومدنش در خونه جذابه

کتاب خریدن و یا عضو کتابخونه شدن بهتره

بهتر بود به جای اشتراک یکساله با شش ماهه شروع می کردم

 

8 . به خیلی چیزها فکر می کنم

-تجربیات متفاوت مادرهای پسر دار و مادرای دختر دار و مادرای دختر و پسر دار

- مقاومت در استفاده از گوشی و تبلت برای بازی و کتاب و اینا ... آیا درسته

البته ما تا الان با هیچ اعتراض جدیی از طرف مطهره روبرو نشدیم

کلی فکر می کنم

اینکه مثلا به جای کتاب خریدن

کتابهایی رو تو گوشی یا تبلت داشته باشیم و یا ....

دارم فکر می کنم

کماکان به روش سابق ادامه می دم

فکر می کنم مدیریت استفاده از وقت مهم تر باشه تا نوع وسیله

بگذریم

کلی حرف ناگفته دارم

وقت نوشتن نیست

این پست چندساعت وقت گرفت دیگه داره وقت اذان صبح میشه !

/ 5 نظر / 56 بازدید
سونیا

چه مادر خوب و با مسیولیت و بفکری .. ازین به بعد میخونمتون

مامان پانیذ

سلام اعظم جونم خوبی؟لیاقت نداشتم ببینمتون دلم به این وبلاگ خوشه که هر از گاهی از خودتون مینویسی امیدوارم همیشه توزندگیت موفق باشی بچه های گلت رو ببوس کاش نزدیکتون بودم دوستتون دارم ... خدانگهدار

مسیر

من درباره مدیریت وقت بچه ها خیلی ضعف دارم بخصوص چون کارهام زیاده و نمی تونم برای سرگرم کردنشون وقت زیادی بذارم چه خوبه ایده هات رو بنویسی

طفل معصوم

شاید انتخاب خوبی برا مجله نداشتی؟! من دوست و سروش خردسالان رو میخوونم و البته صددرصدشو تایید نمیکنم اما خوبه

مرجان

سلام چه خوب که نوشتی واقعا. در مورد مطلب آخر باید بگم این مقاومتها و فکر ها مال مرحله گذر از سنتی بودن تا مدرن شدنه گاهی فکر میکنم مقاومت ما ممکنه تو یه سنی بچه ها رو از ما دور کنه و ما انگ قدیمی بودن و سنتی بودن بخوریم!! اعظم جان واقعا فکر میکنی ماها بتونیم تو روستا زندگی کنیم؟!