173 . دخترم در شبهای قدر

 

شب قدر رو رفته بودیم همون جایی که اینجا نوشتم

دو سه روز مونده بود به شب های قدر ، به مطهره گفتم سه شب هستش که بهشون میگن شب قدر ، میریم خونه آقای ... و تا سحر بیدار می مونیم 

کلی ذوق داشت

عصر روز هجدهم بهش گفتم ، چون شب میخوایم بیدار بمونیم بهتره یه کم بخوابه

مدتها بود که عصرها نمی خوابید

محمدحسین رو که خوابوندم، خودم رو به خواب زدم

مطهره هم کنارم بود ، کلی با خودش حرف زد تا خوابش برد

شب با شور و ذوق فراوون ساعت 11 راهی شدیم ، محمدحسین خواب بود ، به اونجا که رسیدیم بیدار شد ولی روی پام بود و ساکت ، حدود یه ساعت بعد خوابش برد

مطهره هم نظاره گر بود و گاهی "سبحانک یا لا اله الا انت الغوث ...." رو همراهی می کرد

و هر ازگاهی هم سوال می پرسید و حرف می زد

تمرکز خاصی نمی شد رو دعا داشت

ولی خب، خیلی خوشحال بودم که همراهمه

 سفت و سخت چادرش رو هم سرش کرد و تا سحر در نیاورد

موقع قران سر گرفتن ، چراغها رو خاموش کرده بودن

مرتب سوال بود و حرف

مامان چرا فلان ..

مامان چرا بهمان ....

ازیه طرف هم حواسم به محمدحسین بود که خواب بود و بچه ای مدام می خواست از روش رد بشه

هر جا شور می گرفتن و دور ، مطهره هم همصدا می شد

اصلا خیلی این کار رو دوست داره ، یعمنی می شه من فی البداعه یه شعر من درآورد می خونم با آواز ، اولین حرف یه کلمه رو که میگم ، کلمه رو حدس میزنه و با من میزنه زیر آواز

نکته جالبتر اون شب ، موقع دعا کردن بود

مطهره یه دعایی کرد با صدای بلند

اول همه نه گذاشت نه برداشت و با سوز خاصی گفت :

خدایا ، ای خدای مهربون یه نی نی دیگه به ما بده ، خواهش می کنم

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم

خیلی با حال بود ، یکی نبود بگه بچه جان ، شما هنوز این یکی رو هضم نکردی واسه بعدی دعا می کنی

خلاصه اگه فرشته ها تو شب قدر دعاشو برده باشن بالا به قول مادر همسر جان ، خدا به جونمون رحم کنه

بعد هم برای امام زمان دعا کرد

خیلی سفارش مجردهایی که می شناسم رو بهش کرده بودم واسه همه دعا کرد عروس بشن ، آخرش میگه

مامان جون شما هم دعا کن ، منم عروس بشم

....

همیشه بعد همه مراسم های اونجا 40 مرتبه ایستاده همه می گن "اللهم عجل لولیک الفرج "

مطهره یه کم مونده به آخر دیگه خوابش گرفته بود ، اما تا دید که مراسم رسیده به اینجا و همه دارن این دعا رو میگن مثل همیشه از جاش بلند شد و تا 40 تاش همراهی کرد

بعدشم که سحری گرفتیم و اومدیم خونه

کلی ذوقمند بود و برای بابایی تعریف می کرد که همه شب رو بیدار بوده

.............................

شب دوم ، چون عصرش نخوابیده بود با تموم ذوقی که داشت تا 2 بیشتر دووم نیاورد و از اونجایی که خوابش میومد

کم هم  غر نزد

البته خوبیش اینه که آروم غر میزنه و بقیه از دست غراش در امونن

...................

شب سوم هم تا قبل سحری دادن بیدار بود و خوب بود

این شبها یاد گرفته بود برای بچه های غزه هم دعا کنه

...........................

خودم کانکت نبودم ، علتش اما وجود بچه نبود

حسم نمی اومد

اقرار می کنم که شب آخر رو فقط به خاطر دل مطهره رفتم

چون عصر خودش به نیت شب قدر خوابید

من تو مدتی که خوابیده بود ، تند تند کارای مهمونی افطاری فرداشبش رو انجام میدادم

و هی نگام به مطهره می افتاد و به نیت پاکش

همش میگفتم با خودم

این بچه با این نیتش ، خوابش چه عبادت عظیمیه واسه خودش

 

 با خودم می گفتم توفیق دیدن فرشته های نازل شده شب قدر رو که نداریم ، سر کردن با این فرشته های معصوم تو این شب عزیز شاید در تلطیف روحم بی تاثیر نباشه



/ 7 نظر / 22 بازدید
مامانی

وای عزیزم. ماشالاه به این دختر. انشاالله دعاهاش مستجاب باشه در حق همه. البته اون دعای یه نی نی دیگه خیلی جالبه. معلومه خیلی خوب با محمدحسین کنار اومده.

معصوم گلی

قبول باشه مامان خانوم و مطهره خانوم [گل] پست هات رو می خونم و لذت می برم. + به امید قبولی دعاهای مطهره بخصوص "نی نی"...!! [نیشخند]

مرجان

قبول باشه از هر دوی شما ولی بیدار بودن بچه ها هر چقدر هم که شیرین باشه بدون بچه تمرکز ادم بیشتره![چشمک] هر چند خدا رو سکر هنوز ابنقدر خود خواه نشده ام که به خاطر تمرکز خودم علی رو بخوابونم. انشالله که خدا به واسطه این فرسته های کوچک از ما هم بپذیره.

نرجس

خوش به سعادتتون که فرشته هایی دارید که شما رو آسمونی کنند. شما که این هم قرآنی هستید چرا دیگه؟ دو تا بچه که کمه!![لبخند][چشمک]

مرجان

راستش منظور منم به همراه بچه بود ولی خواب!!! یعنی وقتی بچه باهات باشه خ اب باشه برای تمرکز بهترین حالته ولی باهات کاملا موافقم که وصل بودن چیزی جدای از تمرکزه البته مثلا توی نماز تمرکز خودش بکی از مقدمات حضور قلبه و واضحه که بی تمرکز حضور قلب نمیاد ولی این به اون معنی نیست که با تمرکز حتما حضور قلب باشه.

مامان پانیذ

سلام طاعاتو عباداتتون قبول باشه ماهم تونستیم شب قدر رو بریم مسجد واین اولین تجربه ی شب قدر دخترم بود شب دوم چون همبازی داشت آروم بودوتا اذان صبح بیدار بود ولی شب سوم بچه ها نمیومدند باهاش بازی کنند وچون من میخواستم از کنارم دور نشه خسته شد ومجبور شدم از باباش کمک بگیرم.ولی تموم این شبها رو نمیتونستم تمرکز کنم چون مرتب حرف میزدوازم میخواست نقاشی بکشم ولی خدا قبول میکنه راستی شبهای قدر به یادتون بودم...چقدر دعاهای مطهره بامزست خداحفظش کنه.برای خواهر مجرد منم دعا کنید. خدانگهدار

یک تجربه ساده

طاعاتتون قبول باشه انشاالله خدا به دل این بچه ها نگاه کنه و دعاشون رو مستجاب کنه ✳ چقدر روحشون لطیفه.