169 . کاسه داغ تر از آش

رفته بودیم جایی

دو تا دختر (مهدیه و طهورا ) آمده بودن کنار مطهره  ، مطهره جلوی من نشسته بود و پشتش به من بود و صورت من رو نمی دید 

مهدیه  دستش پفک بود و می خواست به هر دو تعارف کنه ، طهورا هی تند تند دست می کرد تو پاکت و دو سه تا دوسه تا بر می داشت ، مطهره منتظر تعارف می موند . هر از گاهی که مهدیه وقت می کرد پاکت رو سمت مطهره می گرفت و تعارف می کرد و مطهره یکی بر می داشت و آروم می خورد  و منتظر می موند تا تعارف بعدی

غیر از این بار  مطهره فقط دوبار دیگه تو عمرش پفک خورده اون هم شریکی  

دلم براش سوخت ، خواستم وارد داستان بشم و بگم مطهره جون از اینجا که بریم ، میرم برات از مغازه یه بسته پفک می خورم

پا روی دلم گذاشتم و چیزی نگفتم

سر جمع مطهره 5 تا پفک خورد

بعدش پفک ها تموم شد

بعدش رفتن پی بازی

مطهره هیچ وقت در مورد این موضوع حرف نزد  

....

هوای تابستونه و گرم ، مطهره اصرار داره مقنعه بپوشه و چادر ، بهش می گم هوای بیرون گرمه و اذیت میشه

عزمش بیش از این حرفها جزمه

با خودم می گم خب فوقش گرمش که شد ، درشون میاره و میده به من ، مثل خیلی بارهای پیش

....

داره یه بالش سنگین رو به اختیار خودش برای من میاره ، روشهایی هم برای آسون تر اوردنش از خودش ابداع می کنه

می خوام بگم نیار سنگینه اذیت میشی

حرفم رو قورت میدم

بالش رو برام میاره و کلی هم خوشحاله بابت کاری که کرده

...

مورد اول : تحمل و صبر در مقابل خواسته ها

مورد دوم : صبر بر سختی گرما

مورد سوم : صبر بر سختی کشیدن بار

 

بیش از صد ها از این موارد  اتفاق افتاده و می افته که من فکر می کنم کاری در حد توان مطهره نیست و دیدم که بش از 90 درصدش رو با موفقیت انجام داده

دیدم که توی همه این موارد خواستم کاسه داغ تر از آش بشم

خودش احساس کرده تواناییش رو داره و من فکر کردم نداره

تصمیم گرفتم از این به بعد کارهایی که براش خطر جانی نداره و یا مخالف با دستور اسلام نیست رو اختیار انجامش رو به خودش واگذار کنم

بذارم خودش امتحان کنه و من از دور نظاره گر باشم و نتیجه رو پیشاپیش نگم

نگم نمی تونی

برداری فلان میشه

بپوشی بهمان میشه

بذارم خودش نتیجه رو عملی ببینه

 

....

البته ناگفته نماند که برای من این دخالت نکردن کار ساده ای نیست

دارم تمرین می کنم

  ..............................................................................

پ ن : طرز دوخت چادر آستین دار برای بچه ها رو تو سایت مادربانو گذاشتم

 

 

/ 9 نظر / 14 بازدید
معصومه

سلام تبریک میگم به خاطر نگاه دقیقتون و ممنون بابت انتشارش این "دخالت نکردن" و "اختیار دادن" فکر کنم مهمترین کار برای "خودکنترل" تربیت کردن بچه هاست چیزی که مدتیه ذهنم رو مشغول کرده که چه کنیم که بچه ها به "اختیار" خودشون "خوب" باشند نه به "زور" ما التماس دعا

دختر گل

[ماچ]

به زودی مامان

سلام من مدتی هست وبلاگ شما را می خوانم و استفاده می کنم برای آینده نزدیک.. یک سوالی برام به وجود اومد: شما برای اینکه مطهره خانم وقتی توی مغازه و تلویزیون تبلیغ پفک را می بیند، پفک نخواهد توضیحی براش دادی؟ یا خودش از روی ادب کم بر می داشت.

به زودی مامان

ممنون از جوابتون. من با اجازتون یک سوال دیگه می پرسم: عکس العمل مطهره خانم نسبت به تلویزیون اقوام چی هست. ما هم تلویزیون نداریم ولی بعضی ها بهمون می گن بچه جای دیگر می بینه و ممکنه اثر بد داشته باشه. التماس دعا دارم. بخصوص که اینجور که فهمیدم در جوار امام رضا (ع) هستید. ممنون می شم اگر رفتید حرم برای من هم دعا کنید.

مامان پانیذ

سلام اعظم بانوجان واقعا خیلی ممنونم که طریقه ی دوخت چادر روگذاشتید.فقط یه سوال شما اون تیکه ی 7در10سانتی رو به چادر مطهره دوختید؟ویه سوال دیگه اینکه مطهره چند روزبه چند روز بستنی میخوره؟وبقیه ی وقتاییکه بستنی توی خونه ندارید بهونشو نمیگیره؟وچرا بیسکوییت های بای براش میخریدیعنی بهتر از بقیه ی بیسکوییت هاست؟ببخشید خیلی سوال میپرسم آخه پانیذ اصلا نمیدونست بستنی چیه ولی قبل از عید توی مهمونی که خورد بهش علاقه مند شدوحالا همش بستنی میخواد.بد غذاهم شده ووقتی میخواد غذا بخوره میگه بستنی رو بیار تا بخورم.خوشبحالتون که دارید تمرین بر دخالت نکردن میکنید من که هنوز در حال دخالت کردنم... خدانگهدار

مرجان

حالا که دقت میکنم میبینم منم خیلی جاها کاسه داغتر از آش میشم. ولی در کل جدیدا به این نتبجه رسیدم کلا نباید خیلی در کارهاشون دخالت کرد. قانون گذاست و به احرای قانون پایبند و مقتدر بود و سایر کارهاسون رو آزاد گذاشت. آزاد گذاشت تا خودشون راه حل پیدا کنن خودشون کاری رو هرچند خارج از توانشون انجام بدن و کلا آزادی چیز خوبیه... جدیدا این کتاب نقش ازادی در تربیت کودک اثر شهید بهستی رو خوندم و هر چند حرف تازه ای برای من نداشت ولی یاداوری خوبی بود و یه جور معنای جالبی از آزادی کودک ب ذهنم رسوند. میدونم اینا خیلی مربوط به پست شما نبود ولی همینجوری گفتم.

مسیر

دوس دارم برای هر پستی کلی کامنت بذارم حیف وقت کمه اون گل پسر گوله نمک را اول اسفند دود کن لطفا براش بعد هم بچلون سفت سفت وای دلم ضعف رفت از لپای خوردنیش توپ تر چشمای خندونشه ماشاءالله لاحول و لا قوه الا بالله این کارت خیلی عالیه خیلی وقت داشتم کلی محاسن براش می شمردم خدا خیرت بده و توفیق و انرژی لحظه افزون (عوض روز افزون)[گل][گل]

مامان پانیذ

سلام اعظم بانوجان خواهش میکنم شما بد قول نیستی [ماچ] ومن خیلی دوستتون دارم[قلب] طاعاتو عباداتتون مقبول درگاه حق.ماروهم دعاکنید. خدانگهدار