21 . ماه هشتم

 

 

خب عزیز دلم این هم وقایع ماه هشتمت :

شروع ماه هشتمت از توی قطار بود (اراک – مشهد ) دیگه واسه خودت یه مسافر حرفه ای شدی (‌به یاد سفر بزرگتر که هستی )

بردمت بهداشت ، قد 67 و وزن 7 کیلو و 100 گرم ، کلا ریزه میزه ای و وروجک ، وزنت یه کم زیر نمودار بود ، خانومه ازم قول گرفت تا نوبت بعد یعنی تا 9 ماه تمام بیای رو نمودار ، البته خیلی بعید میدونم چون خیلی ماشالله فعالیتت زیاده ، اینقدر که هر چی می خوری و خرجش میکنی و تموم میشه و هیچی ذخیره نمیکنی بر عکس مامانیناراحت

24 تیر یعنی وقت درست 7 ماه و 13 روزت بود و مشغول بازی بودی یه حس مادری بهم گفت یه چکی بکنم ببینم دندون در نیووردی (چون علامت خاصی نداشتی ) با قاشق زدم به لثه پایینت ، وای یه صدایی به گوشم رسید که فقط یه مادر میتونه بگه از شنیدنش چه حسی داره ، دخترک من مادر که شدی می فهمی که ممکنه از چه چیزهای کوچیکی خوشحال بشی و حس های بی نهایت نو تجربه کنی ، خوشبختانه با اینکه فصل تابستون بود و بعضیها گفته بودن تو این فصل دندون در اوردن سخته و ممکنه با اسهال همراه باشه ، این اتفاق در مورد تو نیفتاد و خدا یه بار دیگه به من و مخصوصا باباییت که همیشه دلواپس کوچکترین دردهایی که ممکنه بکشی هست ، لطف کرد .قلب

این ماه ، ماه تلاش مداوم تو برای 4 دست و پا رفتن بود ، وای اگه بدونی چقدر تمرین میکردی ، تو این مدت هیچ اسباب بازیی به قدر جنب و جوش داشتن واسه حرکتت برات دلچسب نبود ، اولش حدود یه هفته تمرین میکردی که از حالت نشسته بری به حالت خوابیده روی شکم  ، بعد یه هفته تمرین میکردی که بری جلو ولی همش یا عقب میرفتی یا دور میزدی ، خلاصه هر هفته قلمرو وسیعتریو واسه خودت تسخیر میکردی ، یه هفته در حالتی مثل حرکت باستانیکارها کف دست و  نوک انگشتهای پا رو زمین بقیه اعضا کاملا بالا ، چقدر محو تماشات میشدم وقتی این همه تلاش میکردی ، چقدر تلاشت برام درس آموز بود ، اینکه من هم باید برای هر تغییری چقدر تلاش کنم ، یاد خدا هم میکردم که چه همه در وجود آدم استعداد بالقوه گذاشته و خودش هم آدمو کمک میکنه که یکی یکی کشفشون کنه  فکر کن اگه تموم این هشت ماه من هم به اندازه رشد جسمی - حرکتی تو رشد حرکتی – معنوی کرده بودم الان  چقدر تفاوت کرده بودم ...

تو این ماه با کلی تمرین کلمه پا و دَ ( همون دست ) رو یاد گرفتی البته میتونستی نشونش هم بدی با گرفتن کف پات توی دستت و باز کردن دست ، که البته فقط چند بار این کارو کرردی و تکرار دیگه نکردی و البته من از توی چشمای شیطون و بازیگوشت میفهمیدم که میدونی و "قصد" نداری که نشونم بدی ( بعد ها میفهمی این قصد و اراده چقدر توی زندگیت نقش داره و تا خودت نخوای هیچ اتفاق خاصی در دردرون و بیرونت رخ نمیده )

کماکان عاشق دی وی دیهای بی بی انیشتن هستی  و این ماه بیشتر قسمت مربوط به اعضای بدن و حیوانات رو نگاه کردی با چشمان کاملا گرد و کنجکاو و گهگاه با غریوهای شادی

راستی کلمه آبَّه رو هم یاد گرفتی که باز هم فقط چند بار محدود ازش استفاده کردی

خلاصه گلی مامان ، دیگه مونس و همدمم شدی و باهام بازی میکنی و از سر و کوله ام بالا میری و تقریبا روزی نیست که با کالسکه ات با هم بیرون نریم ، کوهسنگی که اغلب اوقات میریم و میوه فروشی و سوپری هم تقریبا هر روز سر میزنیم و فکر کنم تو الان کل میوه های اونجا رو میشناسیلبخند

اینی که میگن بچه همسایه زود بزرگ میشه واسه من که بچه خودمم زود بزرگ شد ، باور گذشتن این همه ماه از تولدت برام آسون نیست گاهی وقتی فکرشو میکنم سرم از شدت زود گذشتن این ایام به درد میاد

دنیا همینه عزیزکم خیلی زود ، خیلی زودتر از اون چیزی که فکر کنی تموم میشه

فعلا برم ، با نوشتن این متن پنجمین بین الطلوعین از ماه رمضون ( قرار گذاشتم اگه خدا بخواد همه بین الطلوعینهاش رو بیدار باشم ) رو بیدار موندم برم بخوابم که دیشب تو تا دیروقت وروجک بازی در اوردی و نذاشتی من و بابایی و مادر ( عمو احسان نیست و ما بالا خوابیدیم ) خوب بخوابیم

گلی جونم دعات میکنم ، تو هم منو و بابایی و پدر و مادرو دوستانمون رو دعا کن  ماچ

/ 0 نظر / 26 بازدید